#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_168



-من و تو خودمون خوشبخت ترین مادر و پسر دنیاییم و به هیچکی هم نیازی نداریم! اینو یادت باشه...

-ولی من دوست دارم مثل بقیه بابا داشته باشم... تو هم اینقدر تنهانباشی...

آرام کنارش دراز کشید و او را در آغوشش فشرد.

-من هم برات بابا میشم هم مامان...مثل همیشه... فکر تنهایی من هم نکن... من چون تو رو دارم هیچ وقت تنها نبودم... تو بهترین هدیه ی خدایی برای من...

***





به خواب که رفت، از روی تخت برخاست، آخرین بوسه را به پیشانی اش زد و آرام از اتاقش بیرون آمد.

مادرش بیدار شده بود و داشت برای خودش قهوه می ریخت.

-دیر اومدی؟

لیلی شالش را از دور گردنش باز کرد و روی کانتر آشپزخانه انداخت و روی صندلی نشست.

-یه لیوان هم به من بده مامان... از خستگی نا ندارم...

شهره لیوانش را نخورده جلوی لیلی گذاشت.

-به جای قهوه یه لقمه غذا بخور... استخون شدی رفته؟!

کدام غذا آخر! از تمام غذاهای بیرون بر حالش به هم می‌خورد و دلش هوس غذای خانگی را کرده بود، همان که نه خودش بلد بود و نه مادرش دل و دماغ درست کردنش را داشت!

-گرسنه ام نیست، همین برام کافیه..

این را گفت و لیوان را به لبش رساند و جرعه ای از آن تلخی را به کام گرفت.

-من باید برگردم کانادا، ایرادی نداره یه مدت تنها باشی؟

تنها باشد؟! او در تمام زندگی اش تنها بود!

-نه... برو مواظب خودت باش...

-با دوستام دوره گرفتم، میخوام یه تور تفریحی برم... از نظر روحی واقعا بهش نیاز دارم...

-خوش بگذره...

-میای با هم بریم؟

خندید، یک خنده ی تلخ!

romangram.com | @romangraam