#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_167


***

-غذا خوردی عشقم؟

محسن «آره» ای تحویلش داد.

-نوش جونت، راحله خاتم واقعا دست‌پختش عالیه...

-دوست داشتم تو هم میخوردی! من گفتم میخوام برای مامانم هم لقمه بگیرم... اون لقمه ها رو خودم با دست خودم برات گرفته بودم...

لب گزید، بیچاره دلش! چه خوش خیال بود که گمان کرده بود راحله خانم کمی، تنها کمی او را بخشیده!

کوچکترین امیدی به برگشت به شرایط قبل و بودنش با محسن در دلش نبود و حتی به خودش وعده نمیداد، اما اینکه راحله خانم از دستش دلخور و ناراحت بود بحث جدایی بود!

-فدای پنجولای خوشمزه ات بشم من، باور کن سیر سیر بودم...

محسن با آن چهره تخسش رو از مادرش برگرداند.

می دانست که دروغ می‌گوید، در تمام عمرش هیچ وقت مادرش را ندیده بود که غذای درستی بخورد... یا لااقل یک دل سیر چیزی را بخورد!

به خانه که برگشتند مادرش روی کاناپه به خواب رفته بود، لیلی با دیدن رنگ موی جدیدش فهمید امروز بیشتر وقتش را در آرایشگاه بوده!

محسن که دندانش را مسواک زد شب بخیری تحویلش داد و به اتاقش رفت تا بخوابد، ملحفه را تا روی سینه اش کشید و بوسه ای محکم روی لپش نشاند.

-من از اون محسنه خوشم اومد مامان...

نفسش رفت!

لبخند ساختگی روی لبش نشست.

-محسن کیه مامان؟

-همین که شبی رفتم خونشون... همش باهام بازی می‌کرد... بابای خوبی میشه من میدونم!

لب گزید.

-اول اینکه آقای کیانی نه محسن! دوم اینکه این آقای کیانی زن داره، نبینم دیگه بهش فکر کنی یا در موردش چیزی بگیا؟!

محسن پوفی کرد و لب و لوچه اش را آویزان کرد.

-حیف شد! بقیه کارمندات هم که متاهل بودن! من از این آقا خیلی خوشم اومده بود، خیلی مهربون بود!

دل پسرش با یکبار دیدنش برایش رفته بود، دیگر دل بیچاره خودش بماند!

هر روز او را می دید و هر روز او را نمی دید!

ذره ذره ای میشد و مجبور بود حتی خم به ابرو نیاورد.


romangram.com | @romangraam