#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_166
سر پسرش را آرام لمس کرد.
-مامان همیشه به من لطف داشتن... ولی واقعا الان سیرم... از قول من ازشون تشکر کنید...
مهدیه هر چه اصرار کرد، لیلی قبول نکرد و با عذرخواهی مجدد سوار ماشینش شد و با پسرش از آنجا رفت.
*
مشما را که روی میز آشپزخانه گذاشت، راحله با تعجب نگاهش کرد.
-چرا ندادی بهش؟
مهدیه نفس عمیقی کشید.
-دادم، خیلی تشکر کرد، ولی گفت سیرم...
راحله لب گزید و به مهدیه نگاه کرد.
-توی این مدت هم تو شرکت غذا سفارش نمی داد؟
مهدیه نوچی تحویلش داد.
-گمون نکنم اصلا غذا بخوره!؟ صبح زودتر از همه میاد، شب هم دیرتر از همه میره... نهایت خورد و خوراکش هم دوتا لیوان قهوه اس!
-چرا اینکارو میکنه با خودش؟ دختر به این جوونی حیف نیست این جوری بلا سر خودش بیاره؟
-به همه زیردستاس کپن خرید غذا میده ولی حتی یه بار هم خودش نمیره جایی... تنها دوست و سرگرمیش کاره... دیدین که پسرش میگفت مامانم شبا چیزی نمیخوره!
راحله نگاهش ناغافل به ظرف غذای محسن افتاد که نصفه خورده شده بود، پسرش هم دیگر میلی به غذا نداشت، در تمام مدت که محسن کوچک در خانه اشان بود و محسن هوایش را داشت و هربازی که در چنته داشت را با او انجام داده بود.... در تمام آن لحظه ها نگاه خیره ی راحله به پسرش بود که چطور می خندید و با او بازی میکرد.
اما یک پسر شش ساله با پسرش جور در نمی آمد! او باید خودش پدر میشد و این حس را مستقیم تجربه میکرد!
نفس عمیقی کشید و دو لقمه ای که گرفته بود را درون ظرفی گذاشت و درون یخچال قرار داد.
با زنگ زدنش به مهدیه دیگر کاملا مطمئن شده بود همه چیز میانشان تمام شده، چرا که به آسانی میتوانست به محسن زنگ بزند و با آن بهانه حتی او را به درون خانه بکشاند، ولی زنگ نزد و نرفت و نیامد و حتی لقمه ای که گرفته بود را قبول نکرد!
این یعنی اینکه به خواسته اش احترام گذاشته بود و اگر نمکی خورده بود نمکدان نشکسته بود!
romangram.com | @romangraam