#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_165




*



برای دهمین بار به در آهنی روبه رویش خیره شد، دلهره ای بدی تمام وجودش را گرفته بود و از شدت خجالت رویش نمیشد زنگ در را فشار دهد.

با هزار فکر و خیال در آخر تصمیمش را گرفت و گوشی اش را بیرون آورد و شماره ی مهدیه را گرفت.

بوق سوم نشده جوابش را داد.

-سلام خانم مستور... شرمنده من نتونستم تو شرکت بمونم... نمی دونم پیاممو دیدین... یا نه؟! مجبور شدم...

-مهدیه جان من الان پشت درتون هستم... میشه محسن رو بیاری؟ ببخشید واقعا...

-ای وای... پشت در چرا؟ زنگ میزدین درو باز میکردم!

لبخند کم جانی روی لبش نشست.

-شرمنده ام نکن... شما زحمت محسن رو بکش من یه دنیا ممنونت میشم...

مهدیه چشمی تحویلش داد و تماس را قطع کرد.

با اینکه قفل در را گشود اما در را باز نکرد، منتظر مهدیه ماند تا خودش بیاید!

تا همین جا هم زیاده روی کرده بود.

در حیاط که باز شد و مهدیه و پسرش را دید بی معطلی محسن را در آغوش کشید و پیشانی اش را محکم بوسید.

-ببخشید مامانی... کارم همین الان تموم شد.

این را که گفت و سرش را بلند کرد و به مهدیه نگاهی انداخت.

-ببخشید تو رو خدا، نمی دونستم اینقدر طول میکشه...

-خواهش میکنم... این چه حرفیه؟! دم در بده بیاین داخل...

لبخند تحویلش داد.

-ممنونم... بیشتر از این مزاحم نمیشم...

خواست برود که مهدیه صدایش زد و مشمایی را به سمتش گرفت.

-مامان الویه درست کرده بود... گفت اینم به شما بدم...

چقدر خوب بود هوا تاریک بود و چشمانش را نمی دید!.


romangram.com | @romangraam