#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_164

محسن نگاه عمیقی به مادر و پسر انداخت و با لبخند تلخی که روی لبش نشسته بود از اتاق بیرون رفت.





به ظرف غذایش خیره شد، اصلا اشتهای خوردن نداشت، مدت ها بود دیگر عطر و طعم هیچ غذایی به مزاقش خوش نمی آمد، لیلی که دیگر غذا نمی‌خورد باعث شده بود او هم از اشتها بیفتد!

ظرف غذا را برداشت و به سالن رفت، ظرف را روی میز مهدیه گذاشت.

-بخور.. من اشتها ندارم...

مهدیه وا رفت.

-بازم؟

محسن نماند تا نق و نوق خواهرش را گوش دهد، به اتاقش برگشت و سعی کرد حواسش کمتر به صدای خنده های لیلی و پسرش جلب شود.



*



تماسش که قطع شد به محسن نگاه کرد، مجبور بود برای کاری سریع به کارگاه بزند و محیط آنجا اصلا برای محسن خوب نبود و برای ریه آسیب پذیرش خطرناک بود.

مادرش را هر چه تماس گرفت بی‌فایده بود و گوشی اش را برنمی‌داشت، ناچار شد با خجالت تمام محسن را پیش مهدیه بگذارد و یا یک دنیا خجالت بخواهد مواظبش باشد تا برگردد.





*



طرح های جدید را سامان داد.

آنچنان غرق در کار شده بود که گذشت زمان را حس نکرد...

تا بستن کارگاه های جدید هم در کارگاه ماند... اینجا را بیشتر از خط تولید کارخانه ها دوست داشت... اینجا... بوی قالی ها و نخ های ابریشم آرامش می‌کرد...

کارش که تمام شد و خواست سوار ماشینش بشود، همین که به پشتی صندلی تکیه داد و ساعت ده و نیم را دید با کف دست محکم به صورتش کوبید و سریع گوشی اش را بیرون آورد تا خواست شماره اش را بگیرد پیامش را روی صفحه گوشی دید.

-خانم مستور نبودین... پسرتون رو با خودم بردم خونه... نمی شد تا اون موقع تو شرکت بمونم... آدرس خونمون رو میذارم هر وقت کارتون تموم شد بیاین دنبالش...

لب گزید و با کف دست به پیشانی اش کوبید.

لعنت به او که اینقدر بدشانس بود، چقدر بد که از بین تمامی آنهایی که در شرکت بودند پسرش الان باید خانه آن کس که نباید باشد!

romangram.com | @romangraam