#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_163
-بفرمایید جنتلمن مامان!
محسن دستی به یقه ی پیراهنش کشید.
-پلیز لیدی...
لیلی خندید و با همان لبخند گشادش وارد شرکت شد.
وارد که شد مهدیه به احترامش برخاست، خجالت میکشید که دیگر نمی توانست غذایش را با او شریک بشود و او درست تایم ناهار به شرکت برگشته بود و او هم مشغول خوردن بود، با خجالت در ظرف غذایش را بست...
لیلی اشاره کرد تا راحت باشد، او امروز قرار بود بعد از دو ماه یک ضیافت ناهار برای خودش دست و پا کند.
با پسرش وارد اتاقش شد و به خواست او یک پیتزای بزرگ خانواده سفارش داد.
سفارش که رسید روی مبل راحتی چهار زانو نشست و آستین مانتوی جینش را بالا زد و در جعبه را باز کرد.
اولین قاچ را برداشت و به سمتش گرفت.
محسن با خنده و حرکت نمایشی هواپیما قاچ را از او گرفت و در دهانش گذاشت.
بعد از مدت ها بود که داشت غذا به او میچسبید.
چقدر بد بود که نمی توانست مثل بقیه مادرها باشد و آشپزی کند!
تقه ای به درر اتاقش خورد و لیلی بی توجه به ژستی که گرفته بود اجازه ورود داد.
محسن پرونده به دست وارد اتاق شد، اما آن دو را با هم که دید همانجا خشکش زد، این پسر بی اندازه به لیلی شباهت داشت، مثل سیبی که از وسط نصفش کرده باشند!
لیلی سرش را برگرداند و نگاهش به محسن افتاد.
-بله آقای کیانی؟
محسن به خودش آمد، پرونده را نشانش داد.
-گفتین اینو امروز میخواین، گفتم شاید عجله دارین زودتر آماده اش کردم.
لیلی به میزش اشاره کرد.
-دستم کثیفه، بذارین روی میز بر میدارم...
این را گفت و قاچ دیگری را برداشت و آغشته به سس کرد و جلوی محسن گرفت.
-مامان خودتم بخور دیگه، فکر نکنم حواسم نبود همش یه دونه خوردی... همشو دادی به من! مامان لاغر مردنی نمی خواما!؟
لیلی دست سسی اش را به نوک دماغش کشید.
-دلتم بخواد!
romangram.com | @romangraam