#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_162
***
دلش هوایی پسرش شده بود، وسط روز درست ساعت تعطیلی محسنش جلوی مهدکودکش نگه داشت.
او را که با اون کیف دو بنده دید با ذوق بالا و پایین پرید و اسمش را بلند صدا کرد.
محسن کوچولو وقتی صدای مادرش را شنید از دوستانش جدا شد و با سرعت به سمت او دوید و محکم خودش را در آغوشش انداخت.
یاد گرفته بود برای ابراز دوست داشتنش کوتاه نیاید و حرف و عملش را یکی کند و برایش مهم نبود که بگویند بچه ننه! او مادرش را می پرستید!
صورتش را هزار بار غرق در بوسه کرد انگار نه انگار همین چند ساعت قبل او را به مهد رسانده بود..
کیفش را از پشتش بیرون آورد و در ماشین را برایش گشود تا سوار شود.
روی صندلی که نشست در را بست و خودش هم سوار ماشینش شد.
بی معطلی پرسید.
-امروز چندتا بهت خوش گذشت؟
نپرسید مهد چطور بود، پرسید تا بفهمد حال دلش چقدر خوب بود!
محسن کاملا جدی شروع کرد به شمردن و بعد با افتخار با انگشتش سه را نشانش داد.
لیلی ایولی تقدیمش کرد و دستش را در هوا گرفت و محکم به آن کوبید.
-مامان بریم شرکتت! دوست دارم با محیط کار مادرم آشنا بشم.
ابروی لیلی با خنده بالا پرید.
پدر سوخته چه لفظ قلم هم حرف میزد برای خودش!
-شیطون نکنه میخوای دخترا رو ببینی؟ به سن و سالت نمیخورن مادر!
-نه خیر میخوام با مردا آشنا بشم... دیگه وقتشه برای منم یه بابای مناسب پیدا کنی!
با این حرفش لیلی غش غش به خنده افتاد و با پدر سوخته ای که گفت لپش را محکم کشید.
-تو جون بخواه عشقم...
این را گفت و یک ماچ آبدار تحویلش داد.
چه خوب بود که او بود... در آن روزهای سخت و تنهایی، دلخوشی اش با حضورش بود و لمس کردنش.
دستش را گرفت و به در باز شرکت اشاره کرد.
romangram.com | @romangraam