#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_161
تقه ای که به در اتاقش خورد، سریع عکس را سرجایش برگرداند و کیف را درون جیبش گذاشت و روی تخت نشست.
-بیاین داخل...
مادرش با یک بشقاب میوه پوست گرفته با لبخند وارد اتاقش شد.
به سمتش رفت و کنارش روی تخت نشست.
-غذا که درست و حسابی نمیخوری، حداقل میوه بخور جون بگیری...
محسن خندید.
-غذا درست و حسابی نمیخورم و شکمم اینه؟ چه تصمیمی برای این بیچاره گرفتی حتما باید بیاد جلو که بفهمی سیره؟!
راحله یک قاچ از سیب را در چنگال فرو کرد و به سمتش گرفت.
-بخور مادر، من این حرفا حالیم نیست.
با لبخند چنگال را از مادرش گرفت و در دهانش گذاشت.
مادرش حالش را که دید دو دلی را کنار گذاشت و گوشی را بیرون آورد از جیب پیراهنش و عکسی را نشانس داد.
-ببین مادر... نگاه چه دختر خوبیه... پنج سال ازت کوچکتره... نقاشي میکنه... آخر هفته دیگه هم قراره نمایشگاه بزنه... میخوای یه توک پا بریم ببینیش... خاله اش خیلی ازش تعریف میکرد، میگفت کدبانوی خوبیه... از هر انگشتش یه هنر میباره...
محسن پوزخندی روی لبش نشست.
عالم و آدم کدبانو باشند جز لیلی، باز دلش هوای لیلی بی هنرش میشود... همان که حتی بلد نیست یک تخم مرغ درست کند!
-شرمنده ام مامان... من یه کم سرم درد میکنه... این بحث بمونه برای بعد... میخوام چرت بزنم!
-هربار همینو میگی... حداقل پاشو برو بیرون از خونه... منی که زنم پوسیدم دیگه خدا به داد تو برسه... اصلا زن هم نخواستم بگیری، حداقل با دوستی رفیقی پاشو برو بگرد!
محسن روی تخت دراز کشید.
-همه دوستام متاهل شدن، منم دوست ندارم بخاطر یه دور همی ساده باعث ناراحتی زن و بچه اشون بشم...
-خب میگم زن بگیر برای همین چیزاس دیگه... میتونی با زن و بچه ات بری سراغشون...
محسن نفس عمیقی کشید.
-انشالله مامان... حالا میذاری یه کم بخوابم... دیشب تا دیر وقت روی چندتا پرونده کار میکردم باور کنید نا ندارم!
راحله با حرص برخاست و پیش دستی را با خودش برد، نفس کش داری کسید و از اتاقش بیرون رفت.
ماند محسن و تنها دختر دنیا که برایش ممنوعه محسوب میشد!
romangram.com | @romangraam