#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_160


مهدی غذایش را تمام کرد و تشکری کرد و برای قرارش با دوستانش به کوچه رفت.

ماند مهدیه، آن هم وقتی موقعیت را آنطور دید رمان خواندن را بهانه کرد و به اتاقش رفت.



-محسن... دلم براش کبابه... چپیده تو اتاقش و از اونجا بیرون نمیاد...

-ای بابا.! خانم این بچه از بچگی همیشه تو خونه بوده غصه چیو میخوری الکی؟

نفس کش داری تحویل شوهرش داد.

-یه مدت بیرون می رفت... روحیه اش عوض شده بود... خوشحال بودم رفیق پیدا کرده!



آقا رحیم هم دست از غذا خوردن کشید.

-فهمیدی که رفیق پیدا نکرده خانم... سرش جایی گرم بوده!

-درد منم همینه... از بین این همه دختر، چرا باید دست بذاره روی این دختر که بچه هم داره!؟ حالا اگه بچه نداشت یه جوری باهاش کنار می اومدم... ولی اون بچه... چی جواب مردمو بدم... بگم بعد یه عمر که اون همه خواستگاری وارونه برای پسرم رد کردم رفتم سراغ دختری که بچه داره؟! انگشت نمای خلق میشیم...

رحیم به در بسته اتاق پسرش نگاهی انداخت.

-دل پسرت مهمتره یا حرف مردم؟

این مردم وقتی توی بدبختی داشتیم دست و پا میزدیم کمکت کردن؟ وقتی خواستنی جهیزیه بخری چی؟ وقتی چند ماه حقوق منو توقیف کردن چی؟ اونا کمکت کردن یا پسرت؟ بشین راست و حسینی حساب و کتاب کن... والا من فکر میکردم یه هوس زودگذره... اما این مدت و حالی که ازش دیدم خجالت زده ام کرد... طرفش هم اینقدر شعور داشت که تا براش زنگ زدی عذرخواهی کرد! اونم یه دختر از چنان خانواده ای!؟ رئیس یه شرکت بیخیال غرورش شد و بخاطر اینکه اومده تو زندگی پسرت خواسته حلالش کنی؟! خدایی من ندیدم چنین زنی رو توی عمرم... اینقدر متواضع و خانم باشه... کم کمش میتونست به راحتی عذر جفتشون رو از کار بخواد، شرکت خودش بود. ولی نه تنها این کارو نکرد بلکه اصلا روی خودش هم نیاورد...



راحله با تمام حرف های شوهرش موافق بود، اصلا عذاب وجدان گرفته بود که دیگر برایش غذا نمی فرستد... ولی با خلق و خوی مادرانه اش چه می‌کرد بعد از سی و خورده ای سال پسر بزرگش عاشق شده بود اما از بخت بدش دست روی کسی که نباید گذاشته بود!





***



کیف پولش را از جیب شلوارش بیرون آورد، روی تختش نشست و از لابه لای کیف زیر کارت ملی اش؛ آرام عکس کوچکش را که سالها مگه داشته بود بیرون آور.

همان عکس چادر رنگی اش! همان که اولین بار عاشقش کرده بود و در تمام آن سالها بزرگترین عذاب وجدانش همین نگه داشتن این عکس بود! عکسی که می دانست متأهل است و بارها خودش را لعن و نفرین کرده بود، چرا که نظر داشتن به زن متاهل گناه بود!



صورتش را به آرامی لمس کرد... حالا دیگر حلالش بود... حداقل این بود که حسرت لمس نکردن عکسش را دیگر نداشت و در این چندماه می‌توانست بی هیچ عذاب وجدانی یک دل سیر نگاهش کند.


romangram.com | @romangraam