#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_159
دو ماه از آن روزهای یخبندان زندگی می گذشت!
دو ماهی که هر کدام در دنیای خودش به ظاهر به دور از دیگری بود اما در باطن تمام لحظه لحظه هایش متعلق به آن دیگری بود که نبود!
هر دو سرکار می آمدند، می رفتند، با هم کار میکردند، اما هر دو نگاه از هم می دزدیدند!
*
راحله به چهره ی رنگ و رو رفته ی پسرش نگاهی انداخت، دو ماه بود از خواب و خوراک افتاده بود
آسه می رفت و می آمد و جز شرکت جایی نمی رفت، همان شرکت هم مهدیه می گفت حتی یکبار هم با هم تنها نبودن، به ظاهر دیگر ارتباطی با یکدیگر نداشتند، گوشی اش را ساعت ها گوشه ی خانه می افتاد حتی به سراغش نمی رفت تا چکش کند!
همه چیز بینشان تمام شده بود، همه چیز نشان از جدایی میداد .. همه چیز تمام شده بود جز خودشان!
محسن به ظاهر می گفت میخندید، حتی یکبار هم روی حرف پدر و مادرش حرفی نزده بود، اما نگاهش... عمق چشمانش چیز دیگری را می گفت!
غذایش را که خورد از مادرش تشکر کرد و به اتاقش یا بهتر است بگوییم کلبه احزانش پناه برد!
در اتاق را که بست راحله قاشق را درون بشقابش رها کرد.
این حال پسرش داشت دیوانه اش میکرد.
پسری که تمام زندگی اش جز خودش به فکر همه بود، مهدیه را هنوز شوهر نداده تمام جهیزیه اش را آماده کرده بود، مهدی را بهترین کلاس های کنکور و کتاب های تست زنی را برایش فراهم کرده بود و در تمام زندگی اش نگذاشته بود حتی یکبار هم آب توی دل خانواده اش حداقل از بابت خودش تکان بخورد!
جدا از تمام احترامی که برای او و پدرش می گذاشت و در تمام مناسبتها به یادشان بود، حتی هفته قبل که تولد پدرش بود وقتی از سرکار برگشته بود از سر راه برای پدرش پیراهن مردانه ای و یک کیک تولد خریده بود...
این پسر حتی در اوج ناراحتی اش کسی را فراموش نمیکرد!
-چرا نمی خوری خانم؟
به رحیم نگاه کرد.
-هر چی میخورم انگار سنگه... از گلوم پایین نمیره!
-چیزی شده؟ میخوای بریم دکتر؟
romangram.com | @romangraam