#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_158






یک هفته از آن اتفاق گذشته بود!

یک هفته ای که دیگر خبری از ناهار نبود، مهدیه هم تمام مدت سعیش را می‌کرد تا کمتر در دید لیلی باشد و تمام حواسش به اتاق لیلی بود و محسن و مامور شده بود ساعات همه چیز را به مادرش گزارش بدهد و حتی محسن را قسم داده بود جز برای کار حق ندارد پا در اتاق لیلی بگذارد!

یک هفته زجر آور از زندگی لیلی می گذشت...

یک هفته ای که نه توانسته بود درست و حسابی غذا بخورد و نه حتی درست و حسابی محسن را ببیند!

یک هفته ای که به محض فهمیدن راحله خانم از چگونگی رابطه ی آنها بی معطلی شماره اش را گرفته بود و قسمش داده بود که به خاطر آن نان و نمکی که به حقش داشت دست از سر پسر جوانش بردارد، چرا که هزاران آرزو برایش دارد...





یک هفته ای که لیلی سر سنگین شده بود با زمین و زمان و با محسن!

یک هفته ای که هر روزش هزار بار میخواست به محسن بگوید بروند و آنچه میانشان باقی مانده را باطل کنند اما دل بی قرارش نمی گذاشت!

با تمام این بدبیاری ها به همان داشتن نصفه و نیمه اش دلخوش بود، به همین که عنوان مرد بودنش را لااقل در دلش یدک می کشد!

یک هفته ای که توانسته بود با او حرف بزند، لمسش کند و یا حتی بتواند درست و حسابی نگاهش کند و چقدر بدتر از همه این بود که هیچ عکس دو نفره ای نداشتند!



در این میان مانده بود محسن که میان مادرش و دلش گیر افتاده بود!

او را می دید، مثل همیشه خوش پوش و مرتب به شرکت می آمد به کارهایش می رسید و سر موقع به خانه اش برمی‌گشت!

نه نگاهش می‌کرد و نه حتی وقتی با او کار داشت سر از روی لب تابش بلند می‌کرد!

بدتر از تمام این ها وقتی تنها هم بودند سردتر از هر زمانی با او برخورد می‌کرد و علنا دیگر او را نمی دید!

دلش برای بودنش... حضورش، نگاه گرمش و حرص خوردن هایش و حتی لنگه دمپایی که همیشه خدا با همان بدرقه اش می‌کرد هم تنگ شده بود!

مهتر از همه این بود این دو جوان حرمت سرشان می‌شد و هیچ کدام نمی خواست دل پدر و مادر را بشکند... هر چه بود و نبود را در دلشان ریختند، انگار نه انگار که تا دیروز چه اتفاق هایی بین‌شان افتاده بود!

حرمت آن خانواده حتی برای لیلی بیشتر از خود محسن با ارزش بود... بهترین روزهای زندگی اش را مدیون آنها بود و نمی خواست با حرفی، حرکتی یا حتی نگاهی، کاری کند که چیزی در آن خانواده لکه دار شود، حالا که خودش خانواده ی درست و حسابی نداشت، نمی خواست محسن چنین گنجینه ای را از دست بدهد!





*


romangram.com | @romangraam