#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_157
رحیم محکمتر به شانه اش کوبید!
-آفرین خجالت نکشی ها!؟
موهایش را چنگ کرد و همزمان نگاهش به لیلی افتاد که لباس های مهدیه را به تن داشت و به سمتشان می آمد.
-میشه به مامان فعلا چیزی نگیم؟ به خدا قصد مخفی کاری نبود، شرایط یه جوری شد که نباید، مگرنه من بدون اجازه شما آب هم نمیخورم!
-کاملا مشخصه بدون اجازه هیچ کاری نمیکنی؟!
تو اگه میتونی مخفی کاری کنی، من نمی تونم... دلمم نمیاد دل مادرت رو بشکنم... هزارتا آرزو برات داره... جدا از تموم این بحث ها، در جریان هستی که مهدیه قبل گفته بود رئیسش بچه داره؟ این همه دختر؛ بعذ تو رفتی دنبال این دختر؟ صد در صد مادرت محاله موافقت کنه... درسته دوسش داره، ولی بحث عروس و زندگی مشترک یه چیز دیگه است... خودت گند زدی خودت هم باید درستش کنی!
چرا این صحبت ها برای محسن بوی خوبی نمیداد!
لیلی گوشه ی حیاط ایستاده بود و رویش نمیشد به سراغشان برود و از طرفی هم نمیخواست مزاحم بحثشان بشود... همان گوشه دیدار کز کرده بود و داشت تاوان یک خواب راحت در آغوش محسن را آنطور میداد! چه چیزی از کل دنیا میخواست مگر!؟
محسن نگاه از چهره ی مظلوم و خجلش گرفت و نفس عمیقی کشید.
-من دوسش دارم بابا...
پدرش استغفار به لب آورد.
-این اسمش عشق نیست، یه حس زودگذره... درسته رابطه با زن مطلقه آزادی های خودشو داره، ولی شما دوتا به درد هم نمیخورین... هزارتا دختر آفتاب و مهتاب ندیده رو مادرت برات لیست کرده که نری سراغ امثال این زن ها!؟
نفس عمیقی کشید... آخر چه خبر داشت از دل بیقرار محسن؟!
-من خیلی وقته دوسش دارم... ربطی به مطلقه بودنش نداره...
-نمی خواد دلیل و آیه بتراشی... خودت هم میدونی مادرت راضی نمیشه... چه برات سرگرمی باشه چه چیز دیگه ای... اگه هم بحث نیازه... کافیه اراده کنی... تا دلت بخواد دختر خوب هست...
از حرف هایش بیشتر خنده اش میگرفت، اینکه لیلی برایش سرگرمی باشد؟! اویی که چون گل برایش ظریف بود و دلش نمی آمد لمسش کند چرا که شاید آزارش بدهد؟!
بخاطر آن خاطرات مشترک چند سال قبل شان، دست و دلش دیگر برای هیچ دختری نلرزید که نلرزید تا بار دیگر که خودش را دید... درست همان روزی که پا در شرکتش گذاشت و او را پشت میز دید... همانجا از همان لحظه ورودش دلش را در آن اتاق جا گذاشت.
***
romangram.com | @romangraam