#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_156
رحیم تا خواست ماشینش را روشن کند گوشی اش زنگ خورد.
جواب که داد، برای لحظه ای از شنیدن آنچه در گوشی به او گفته بودند خشکش زد!
به خودش که آمد، زیرلب استغفاری گفت و از ماشین پیاده شد و به سمت خانه به راه افتاد.
*
برگه را که خودش هم باورش نمیشد و ده بار آن را از بالا و پایین خوانده بود تا باورش شود چشمانش درست میبیند را جلوی سروان گذاشت.
آن را که برداشت، به سمت محسن و دختری که کنارش نشسته بود و هر دو از خجالت در حال آب شدن بودند انداخت.
صلواتی زیر لب فرستاد و تسبیح درون دستش را لمس کرد تا آرامش خودش را حفظ کند!
کارشان که آنجا تمام شد و مرخصشان کردند به سمت لیلی رفت و پلاستیک لباس را به دستش داد.
-برو دختر جان اینو بپوش... خوبیت نداره با کت مردونه اینور و اونور بری... لباست هم مناسب بیرون رفتن نیست.
لیلی همان سر به زیر تشکری کرد و پلاستیک لباس را گرفت و به سمت سرویس بهداشتی رفت.
او که رفت دست روی شانه ی محسن گذاشت و محکم شانه اش را فشرد.
-که خواجه ام و زن نمی خوام؟ اصلا خبر داری مادر بیچاره ات در به در دنبال دعا نویسه که مثلا پسرش میلش به دختر جماعت کشیده بشه؟! خجالت هم که خداروشکر حالیت نیست و همه چیزو مسخره بازی می دونی؟ الان این پسر مسخره بازمون چی میخواد جواب مادرش رو بده؟
محسن شرمنده دستی به پیشانی اش کشید.
-بابا اونجوری که فکر میکنی نیست به خدا... ما فقط بنزین تموم کردیم... مگرنه خر که نیستم دختر مردمو تو قبرستون...
به میانه حرفش پرید.
-سوال من یه چیز دیگه بود! پرسیدم میخوای به مادرت چی بگی؟ ببینم اصلا! شما دوتا از کی تا حالا با همین؟ نکنه توی اون سفر؟
محسن رویش نمیشد در چشمان پدرش نگاه کند.
-نه... از قبل تر...
romangram.com | @romangraam