#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_155



-باور کن یادم رفت بنزین رو چک کنم... اصلا حواس نذاشتی برام...

لیلی زیر چشمی نگاهش کرد، نه! انگار کمی احساس حالی اش میشد!

-دو تا راه داریم، یا اینکه اینجا بمونی من برم دنبال بنزین یا یه گوشی، یا اینکه همین تو ماشین سر کنیم تا فردا...

لیلی غرید.

-جرئت داری پات رو از تو ماشین بذار بیرون!

-چشم، نمیرم، پس برو صندلی عقب دراز بکش اینجا اذیت میشی!

-نمیرم...

باز لجبازی اش گل کرده بود این دختر!

نفس کشداری کشید.

-من که اجازه دارم بخوابم؟

-من از قبرستون میترسم اونم تو شب... جرئت داری پلک بزن!

محسن خدا بخیری را زیر لب گفت و دست و بغل بسته به پشتی صندلی تکیه داد.

لیلی با غیض نگاه از او گرفت اما با آمدن فکری شیطانی در کله ی مبارکش نیشش تا بنا گوشش باز شد و به سمت محسن چرخید... محسن با حس نگاه خیره اش سرش را به سمتش بر گرداند و همین که نگاهش به چشمان براقش افتاد فاتحه خودش را خواند!

-خدا وکیلی بخوای به این نگاه خبیثانه ات ادامه بدی میرم یه قبر خالی پیدا میکنم تا صبح همونجا سر میکنم...

لیلی کت محسن را از تنش بیرون آورد و دست برد بین مویش و آنها را مرتب کرد.

تا خواست محسن از دستش فرار کند قفل ماشین را زد و سوئیچ را در یقه اش انداخت.

-جرئت داری برش دار!

محسن با انگشتش به صندلی عقب اشاره کرد.

-با اجازه اتون من میرم عقب راحت‌ترم... شما همین جلو باشین راحتترین!

خواست برود که لیلی دستش را گرفت.

-با هم میریم...

"فاتحه مع الصلوات برای محسن بیچاره!"



*

romangram.com | @romangraam