#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_154


-حالا فدای سرت!

خم شد و از صندلی عقب کتش را برداشت و به سمتش گرفت.

-اینو بپوش سردت نشه.

-نمی خوام کثیف میشه...

-کت خودمه... بپوش گفتم...

پوفی کرد و با حرص کت را به تن کرد.

خواست مویش را مرتب کند، دستش را پس زد!

نفس عمیقی کشید و ماشین را روشن کرد.

-حالا فدای سرت...

-فدای سرت و کوفت، فدای سرت و زهرمار، اینقدر هی نگو اینو.. میزنم سیاه و کبودت میکنما!

محسن لب گزید تا خنده اش نگیرد! سعی کرد آرامشش را حفظ کند و سر به سرش نگذارد، هر آن چون نارنجک ضامن کشیده احتمال منفجر شدنش بود!



-زود برو از این جهنم دره... عقل که نداری! آدم برای خلوت دوتایی کسی رو میاره قبرستون؟ حتما حتما فردا صبح برو دکتر یه چکاب برای سلامت عقل و مغزت بده... زیر خط فقره...

محسن جرئت نگاه کردنش را نداشت، فقط ماشین را روشن کرد و سعی کرد آرامش خودش را حفظ کند!

از شانس خوبشان در راه بنزین تمام کردند، دیگر خودتان قیافه لیلی را حدس بزنید وقتی نه بزنینی بود و نه شارژی بر گوشی محسن!

به زور خودش را مهار کرده بود تا با ناخن هایش به جان محسن نیفتد!

انگار نه انگار تا ساعتی قبل در حسرت آغوشش زانوی غم بغل گرفته بود!

قهر خود را که رسمی اعلام کرد، محسن نفس عمیقی کشید.



-شرمنده اتم...

حتی سرش را به سمتش بر نگرداند!

-لیلی؟!

باز هم بی محلی!

صندلی ماشین را عقب کشید.


romangram.com | @romangraam