#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_153
-دختر به این جیگری میخواد کجا بره؟ بگو برم...
-قبرستون...
محسن خندید...
-ای به چشم...
***
محسن ماشین را که پارک کرد به شانه ی لیلی زد.
خودش را به خواب زده بود مثلا!
-بفرما.. اینم جایی که میخواستی...
لیلی یک لای چشمش را آرام باز کرد، همین که چشمش به قبرستان روبه رویش افتاد جیغ بنفشی کشید و با دمپایی به جان محسن افتاد.
-عه عه... خودت گفتی بیارم اینجا؟
چاره نداشت خفه اش کند. با حرص در ماشین را باز کرد و پیاده شد...
پیاده شدن همانا و با ته توی جوب فرو رفتنش همانا!
محسن با صدای جیغش و محو شدن یکباره اش از جلوی چشمش بسم الله یی گفت و از ماشین پیاده شد.
با همان کمر پر درد و زانوی خراش خورده اش روی صندلی نشست...
برای دهمین بار محسن را فحش باران کرد، مانتو کثیفش را از تنش بیرون آورد و با عصبانیت کف ماشین پرت کرد.
-بیشعور تر از تو آدم تو زندگیم ندیدم...
محسن خواست با دستمال تن و بدنش را تمیز کند دستش را با شدت پس زد!
-جرئت داری دستت بهم بخوره، چنان جیغ میزنم هر چی مرده اس رو سرت هوار شن...
محسن نگاه شرمنده ای به خودش گرفت و مانده بود چکار کند!
مانتو و شالش گِلی شده بود و یقه لباسش تا ناکجا آباد باز بود!
-من عذر میخوام... ببخشید، ولی خدا وکیلی با این لباس میان بیرون؟ من چجوری تو رو با این ریخت برگردونم خونه؟
-دوست داشتم این ریختی بیام! به تو چه؟
محسن مگر جرئت داشت بخندد!
romangram.com | @romangraam