#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_152


-یا خدا! باز خل شد بچه...

-عین این جنتلمنا ببری منو تو یه کوچه خلوت و...

محسن دست روی دهانش گذاشت.

-اون جنتلمن بازی نیست، بی ناموس بازیه... مگرنه آدم درست حسابی دست زنش رو میگیره میبره تو خونش هر کاری خواست میکنه!

ناغافل بوسه ای کف دستش کاشت.

دستش را به آرامی پایین آورد.



-پسر پیغمبر، میشه..

محسن نگفته "نوچی" نثارش کرد.

لیلی اخمی تحویلش داد.

-اصن میدونی چی میخوام بگم؟

-والا با شناختی که ازت دارم درخواست هات بوی آدمیزاد نمیده!

اینبار دیگر خواست جدی جدی قهر کند و بیرون برود که محسن نگذاشت.

-ولم کن، میخوام برم سیگارمو بکشم...

-بعدش هم حتما یه کوفتی بخوری؟ اونم جلوی پسرت؟

-خوابه اون...

-بریم یه دور بزنیم؟

-نمی خوام...

-فردا جمعه اس، میخوای برا فردا...

-نمی خوام گفتم، من الان سردمه...

محسن خندید.

-آخر زمون شده والا، شاید هم همه چیز برای من چپکی شده؟

-تو چپکی هستی، ملت از خداشونه دختری به این جیگری بیاد طرفش...

محسن دست دور شانه اش انداخت و او را محکم سمت خودش کشید.


romangram.com | @romangraam