#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_151

محسن نگاهش از شال آزاد و لباس خواب و یقه ی بازش و مانتو جلو بازی که پوشیده بود پایین آمد و همین که به دمپایی لنگه به لنگه اش رسید خندید!

لیلی متعجب به سمتش برگشت.

-خفه شدنم خنده داره؟ همچین بزنمت تا ادب بشی؟

محسن شالش را دور گردنش انداخت.

-سر و وضعت داشت می‌رفت تا اغفالم کنه اما خب کفش های سیندرلایی که پات بود کلا فضا رو عوض کرد!

ليلي خم شد و همین که دمپایی دستشویی و دمپایی خانه اش را لنگه به لنگه توی پایش دید وا رفت!



-خب خانم در خدمتم... حالا هول بودی که اینقدر آقات رو ببینی این فدای سرت... چی ازم میخواستی؟

چشمان لیلی در لحظه برق زد که محسن فاتحه خودش را خواند!

-بخواد به پاکدامنیم آسیب بزنه برمیگردم خونمون!

-چرا جلوی خونه منتظرم بودی؟ببینم نکنه هر شب میای کشیک منو میدی؟

-هر شب که نه، ولی خب هر وقت دلم تنگ میشه میام... دیشب هم اومدم... دو شب قبلش و...

دهانش باز ماند!

-خب زنگ میزدی بهم دیونه!

محسن با انگشت موهای بیرون آمده از شالش را به آرامی لمس کرد، دل لیلی قنج می‌کرد از این کارش!

-والا اصلا از مهمون نوازیت خاطره خوشی ندارم... همون دور دور راضی ام!

بغ کرد لیلی!

-برم یعنی؟

دستش که به سمت دستگیره رفت، دستش را گرفت و درون دستش قفل کرد.



-چیکارم داشتی؟

نگاه لیلی بین صورتش و پیراهنش در گردش بود.

محسن به خودش نگاهی انداخت.

-چيزي روش ریختم؟

-می دونی دلم الان یه جای خلوت میخواد... دوتایی باهم...

romangram.com | @romangraam