#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_150


-سیگار بکشم یا به چیز دیگه ازت بخوام؟

پیامش را سریع سین زد.

-چی میخوای؟ بگو برات بیارم...

لبخند محوی روی لبش نشست.

-یه آقای جنتلمن رو میخوام... میتونی بیاریش؟ متاسفانه الان تو تختش دراز به دراز خوابیده.



محسن نفس عمیقی کشید و به صندلی کناری اش خیره شد.

-متاسفانه درست حدس نزدی... اون آقای جنتلمن جلوی ساختمون، تو ماشینش نیم ساعته منتظره شاید فرجی بشه...

لیلی سریع از روی صندلی برخواست و به سمت نرده ها شیرجه رفت.



چشم تیز کرد و به پایین چشم دوخت.

همین که ماشین محسن را دید با ناباوری دست روی دهانش گذاشت... قلبش دیوانه وار در سینه اش می کوبید و چاره نداشت تا منفجر شود!

محسن به گوشی چشم دوخته بود و منتظر مانده بود تا جوابش را بدهد... طول کشیده بود و این انتظار واقعا عجیب بود از لیلی!

با تقه ای که به شیشه خورد نگاه از گوشی گرفت و به سمت شیشه برگشت.

با ناباوری به لیلی خیره شد که نفس نفس میزد!

خم شد و در را برایش باز کرد.

لیلی سریع نشست و تمام تلاشش را می‌کرد تا آرام شود!

-نگو هفت طبقه رو با پله اومدی؟

لیلی دست روی قلبش گذاشت.

-آب داری تو ماشین؟ آب بهم بده!

محسن ماشین را روشن کرد...

-سر خیابون یه سوپری باز بود... میخرم برات...

-نصف بطری را سر کشید و نفس عمیقی کشید و روی صندلی وا رفت.

-وای خدا، داشتم خفه میشدما!


romangram.com | @romangraam