#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_149
خودکار را توی دستش می چرخاند و صد بار یوسفی را لعن و نفرین کرد که اینقدر توی اتاقم محسن پیک نیک راه نیندازد!
از طرفی عقربه های ساعت داشت به وعده ای که داده بود نزدیک میشد!
در آخر وقتش که نزدیک شد ناامید وسایلش را جمع کرد و از اتاقش بیرون رفت.
محسن و ایزدی هم زمان از اتاق بیرون آمدند. دلش میخواست گلوی این مردک را بگیرد و خفه کند، ولی خب حیف دستش بسته بود و زورش نمیرسید.
در آسانسور به دیوار پشت سرش تکیه زد و با حسرت به محسن که جلویش ایستاده بود نگاه میکرد و این مردک مثلا برایش از خاطره های شیرینش می گفت!
چرا نمی توانست در لحظه سرش را به دیوار بکوبد و از شرش خلاص شود!
با بی حوصلگی بند کیفش را آرام گرفته بود و در هوا تابش میداد، قسمت بد ماجرا آنجا بود که ماشینش خراب شده بود و محسن تعارف کرد که او را می رساند و او هم در هوا قبول کرد، لیلی دیگر حکم قتلش را همانجا صادر کرد، چقدر بدش میآمد از چنین آدم هایی!
با خداحافظی از او، با همدیگر سوار در ماشین از پارکینگ خارج شدند و ماند لیلی!
سوار ماشینش شد و به پشتی صندلی اش تکیه داد.
نفس عمیقی کشید و سعی کرد به خودش مسلط باشد!
***
سینما خوب بود، فیلم خنده دار بود، حتی مادرش را هم به خنده انداخت اما او حواسش پی محسن بود و چقدر بد که آن دو هیچ عکس مشترکی با هم نداشتند! البته اگر آن عکس مسخره بازی اشان را فاکتور بگیریم!
در تمام گالری اش گشت اما حتی یک عکس از او هم نصیبش نشد!
نمان مدت در سینما جای پرده نگاهش به صفحه ی گوشی اش بود و چقدر حسرت این را داشت جای سه نفر کاش جمعشان با محسن چهارنفره میشد.
محسن را که غرق خواب دید، لباس خوابش را پوشید و موهایش را برس کشید.
نفس عمیقی کشید و پاکت سیگارش را برداشت و با گوشی اش به بالکن پا گذاشت.
مادرش بخاطر قرص های اعصاب و میگرنش دیگر مثل گذشته نمی توانست برایش همصحبت خوبی باشد، زود میخوایید و دیر بیدار میشد ، بیشتر وقتش را به محسن اختصاص میداد و هربار که لیلی جویای علت اصلی آمدنشان میشد بهانه ای میتراشید و از جواب دادنش طفره می رفت!
تمام آن شب محسن جلوی چشمش بود و وحشتناک دلش آغوشش را میخواست.
به جای اینکه سیگار را روشن کند گوشی اش را برداشت و برایش تایپ کرد.
romangram.com | @romangraam