#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_147

نفس کشداری کشید.

-محسن...

جا خورد!

-شوخی دیگه؟

سر بلند کرد و نگاهش کرد.

-قول دادیم به هم یادت نیست؟!

نگاهی عمیق به چشمانش انداخت.

دستانش را باز کرد...

-بیا اینجا...

لیلی لبخند تلخی روی لبش نشست.

-سردمه...

محسن خندید و خودش دستش را کشید و او را در آغوش گرفت و مچاله اش کرد، آنقدر که آخش را درآورد.

دست بر کمرش گذاشت و آرام نوازشش کرد.

-کاش منم یه دختر داشتم اسمشو میذاشتم لیلی اون وقت میفهمیدی منم پای قولم...

با مشتی که به شکمش خورد جمله اش با آخ نیمه تمام ماند.



روی صندلی چوبی نشست و لیلی در آغوشش آرام گرفت...

حس خوبی بود، در کنار هم، بی هیچ دغدغه‌، فکر و خیالی...

-لیلی

همانطور که با دکمه پیراهنش بازی می‌کرد "هومی" تحویلش داد.

-میگم... خدایی اون لباس قرمزه رو برای کی پوشیدی؟

مشتی محکم به سینه اش زد و خواست که از بغلش بیرون بیاید ولی زور محسن بیشتر از او بود!

-گفتي پذیرایی پذیرایی، همین بود دیگه منظورت؟ یا مخلفات هم داره؟

با چشم به دمپایی اش اشاره کرد...

لیلی لبخندی بدجنس نثارش کرد.

romangram.com | @romangraam