#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_146


-دیونه ای؟ عقل نداری چرا؟ ساعتو دیدی؟

بی توجه به لیلی اورا به زور کنار زد و با همان اخمی که در صورتش بود وارد خانه شد.

لیلی در را آرام بست و خدا خدا کرد که مادرش با آن میگرن دردسرسازش از خواب بیدار نشود!

نرسیده به اتاق خواب، لیلی باز سد راهش شد.

-روانی، تو به من اطمینان نداری؟

دستش روی دستگیره در ماند!

به سمتش برگشت و نگاهش کرد.

-خودت جای من؟ چیکار می‌کردی؟

"قطعا زنده اش نمی گذاشت!"

لیلی نفس عمیقی کشید و در اتاق را باز کرد.

-بفرما! امون که نمیدی، چند ثانیه وقت میدادی میگفتم قضیه چیه؟

محسن نگاهش به پسربچه ی روی تخت افتاد و متعجب به لیلی چشم دوخت.

-این بچه کیه؟

لیلی در اتاق را آرام بست و او را به دنبال خودش به بالکن کشید و در را بست .



-نمی دونم واکنشت چیه... ولی من یه پسر دارم... عکسش هم روی میز توی شرکت هست...

محسن فقط نگاهش کرد، مهدیه گفته بود که پسر دارد ولی تا خودش او را ندیده بود باورش نشده بود.

-چی شد؟ ناراحت شدی؟ الان دیگه واقعا پی بردی چقدر با هم فرق داریم؟ به درد هم نمیخوریم؟ اگه پشیمونی من که صدبار بار گفتم بریم محضر و خلاص کن خودتو...

لیلی خواست در را باز کند اما محسن نگذاشت و او را به سمت خودش برگرداند.

-میدونستم بچه داری... مهدیه گفته بود...

لیلی بی آنکه نگاهش کند به شهر زیر پایش چشم دوخته بود.

-اسمش چیه؟

سر به زیر شد و نگاهش را به زمین داد.

-برم از خودش بپرسم؟


romangram.com | @romangraam