#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_145

بوق پنجم بود که برداشت.

-من خوابم لطفا مزاحم نشین...

-نمی دونستم گل دادنم بلدی؟

-قرار بود خوب پذیرایی بشم برا اون آوردم... خیلی هم خوب پذیرایی شدم... دستش درد نکنه...

-ببخشید یادم رفت بهت قول دادم...

-صد در صد با یکی دیگه بودی که منو یادت رفت، الان هم برای همون زنگ بزن...

-اون احتیاجی به زنگ زدن نداره... آوردمش تو خونه الان هم رو تختمه...

-اصلا شوخی خوبی نبود!

صدایش چه جدي شده بود!



-راست میگم...

-یه آقا پسر خوشکل و جنتلمنه...

همچین بوش میکنم عقل از سرم میپره... مستم میکنه...

تماس که قطع شد جا خورد... شاخش درآمد!

شماره اش را که گرفت خاموش بود!

یا خدایی گفت و دست بر دهانش گذاشت!

نکند جدی جدی باورش شده؟!





***





به ساعت نگاه کرد... دو نیمه شب بود، نیم ساعتی از تماسش با محسن می گذشت و تمام وجودش را استرس گرفته بود.

صدای چرخش کلید را که در قفل شنید "یا خدایی" گفت و سریع خودش را به در رساند.

محسن در خانه را باز کرد و خواست وارد شود، لیلی جلویش ایستاد و مانعش شد.

romangram.com | @romangraam