#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_144
**
آن روز بی آنکه به محسن چیزی بگوید، زودتر از روزهای قبل از شرکت بیرون زد، از فرط هیجان دست و دلش می لرزید.
تا رسیدن به فرودگاه دو بار نزدیک بود که تصادف کند!
وقتی به فرودگاه رسید دسته گل بزرگش را از درون ماشین برداشت و در سالن انتظار، ایستاد.
چشمانش به آن پله برقی لعنتی خشک شد تا آن دو را دید، دو سال قبل خودش رفته بود به دیدنشان. حال بعد از دوسال آنها را میدید.
با ذوق از پشت شیشه برایشان بالا و پایین میپرید و اشک می ریخت.
وقتی که بلاخره آنها را نزدیک دید به سمتشان پرواز کرد و جفتشان را محکم در آغوش کشید.
دلش لک زده بود برای هر دو نفرشان.
شام را همان بیرون خوردند، مادرش دلتنگ تهران بود و هوس کرده بود یک دور حسابی بزند او هم جانش را میداد برایش...
وقتی به خانه برگشتند، دیر وقت بود، آنها هم از خستگی نا نداشتند.
مادرش در اتاق دیگر خوابید و پسرش را در اتاق خودش روی تخت خودش...
سیر نمیشد هر چه او را میبویید و میبوسید. وقتی خواب رفت و خیالش از بابت آنها راحت شد، به آشپزخانه رفت تا آب بخورد، لامپ را که روشن کرد تازه نگاهش به یک شاخه گل رز افتاد روی کانتر... شاخه گل را از داخل لیوان برداشت و بو کرد و نگاهش متوجه نوشته ی چسبیده به لیوان شد.
برش داشت.
-ممنون بابت پذیرایی! "
دلش ریش شد...
لبش را گزید... به کل محسن را فراموش کرده بود! مگرنه امشب را قولش داده بود مثل آدمیزاد با او رفتار کند!
سریع به سراغ گوشی اش رفت.
چند تماس بی پاسخ و پیام از طرف محسن داشت.
روی مبل تکی اش نشست و نفس عمیقی کشید.
به ساعت نگاهی انداخت، حتما خواب بود، ولی خب دوست نداشت از دستش ناراحت باشد.
به بالکن رفت و دستش را روی شماره اش فشرد و گوشی را به گوشش چسباند.
romangram.com | @romangraam