#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_143

-اونو دیگه خواب ببینم...

لیلی خندید و خواست گونه اش را ببوسد که عقب کشید.

-من از اوناش نیستم تو مکان های عمومی کارهای غیر عمومی کنم، اگر راستی میگی تو خونه ات انجام بده.

لیلی صاف سرجایش نشست و چشمکی تحویلش داد.

-فردا شب بیا ببین چجوری ازت پذیرایی میکنم...

بوسه ای در هوا برایش فرستاد و ماشین را روشن کرد و رفت، محسن به خنده افتاد و همانجا فاتحه ی خودش و آن پاکدامنی عزیزش را خواند.



**

از حمام که بیرون آمد دلش می‌خواست باز چت های گوشی اش را بخواند، عجیب با اینکه صد بار آنها را خوانده بود با هم او را می‌خنداند!

غرق خوشی در احوال جدیدش بود که تماسی از پسرش روی صفحه افتاد.

با ذوق آن را وصل کرد.

-جون دلم...

-مامان یه خبر خوب دارم...

-تو خودت خبر خوبی عزیز دلم... چی شده؟ سطح یک شدی؟

-نه مامان... داریم با مامانی میایم ایران...

قلبش ایستاد... چطور مادرش میخواست از آنجا دل بکند!؟

-الو مامان؟

-مامان فدای صدات بشه، گوشی رو میدی مامانی؟

-مامانی دستش بنده... خوشحال نشدی؟

-الهی دورت بگردم، مگه میشه من از اومدنت خوشحال نشم؟ کی میاین؟

-فردا شب ایرانیم...

ا‌شک در چشمانش حلقه زده بود، باورش نمیشد بعد از این همه مدت باز هم می‌توانست آن دو را کنار هم داشته باشد.

دل در دلش نبود و خدا خدا می‌کرد به سلامت به ایران بیایند.

تمام روز بعدش را با مادرش تماس گرفت اما جوابی نیامد، و او فقط از یک چیز می‌ترسید! از یک چیز وحشتناک!

زمانی که فامیلی مادرش را جای فامیلی خودش در شناسنامه اش ثبت کرد، همانجا قسم خورد بمیرد هم دیگر سمت سهرابی ها نمی رود! اصلا آن فامیل برایش نحس بود.

romangram.com | @romangraam