#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_142
پخش ماشین را روشن کرد و آهنگی مناسب آن احوال گذشت و در یک حرکت به سمتش خم که شد، نفس محسن رفت و خودش را محکم به پشتی صندلی چسباند.
لیلی کمربندش را آرام کشید و با همان نگاه خمار و منحصر به فردش کمربند را برایش بست.
دستش را آرام سمت یقه ی پیراهنش دراز کرد ودکمه اولش را باز کرد...
محسن بیچاره، پسر چشم و گوش بسته را داشت اغفال میکرد..
چند دقیقه که گذشت محسن خودش کمربند را باز کرد و با سرعت از ماشین پیاده شد.
قلبش تند تند میزد و در حرارتی عجیب می سوخت!
دست که روی گردنش گذاشت لیلی قاه قاه به خنده افتاد، چقدر خوب بود دیر وقت بود و کسی جز آنها در پارکینگ نبود، مگرنه با این دکمه های باز و گردن مهر گزاری شده دیگر شرف برایش نمی ماند.
-چی شد پاکدامن؟ کم آوردی؟
نگاه خبیثانه ای به او انداخت.
-شیطان رجیمی به قرآن... من دیگه از دو متری تو هم رد نمیشم... آبرو برام نمی مونه...
-خودت ادعات میشد، من چیکار کنم؟
-پدر صلواتی من مگه پسر پیغمبرم! کجا ادعام شد!؟ من فقط گفتم عشوه شمسیت مال منه... لباس قرمز تنگت برا بقيه...
لیلی خنده اش بیشتر شد.
-چیه؟ نکنه تو هم دلت میخواد؟
-نه قربون دستت من با شمسی بودنت بیشتر حال میکنم... همچین عین خودت باب دلمه...
-خوشمزه سوئیچ رو بده میخوام برم...
محسن استغفاری زیر لب گفت و سوئیچ را به سمتش گرفت.
-دستت به من نخوره ها!
لیلی خندید و از عمد دستش را کشید که تنه اش هم درون ماشین کشیده شد.
-دفعه دیگه اذیتم میکنی؟
-غلط کنم...
لیلی دستی به یقه ی لباسش کشید.
-قهر چی؟
romangram.com | @romangraam