#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_141
"پررویی "نثارش کرد در شرکت را باز کرد و از شرکت خارج شد، محسن هم پشت سرش بیرون آمد.
سوار آسانسور که شدند، لیلی به بازوهایش نگاه کرد.
-اسمش چیه؟
-اسم چی؟
-باشگاهی که ثبت نام کردی؟ مختلط نیست منم بیام؟
-چرا وسط رو پرده کشیدن جلو مردونه اس پشت زنونه...
خندید... این بشر هیچ وقت دست از خوشمزگی بازی بر نمی داشت.
-خداوکیلی... این تن بمیره برای کی پوشیدی؟
در آسانسور که باز شد لیلی با خنده از آن بیرون آمد و محسن با حرص به دنبالش کشیده شد.
در ماشینش را باز کرد و نشست.
محسن هم بی معطلی در دیگر را باز کرد و نشست.
نگاهش کرد.
-تو مگه خودت ماشین نداری؟
-دارم، ولی تا نگی ول کن نیستم.
چرا هوس کرد کمی سر به سرش بگذارد، چه اشکالی داشت مگر!
-نمیری دیگه؟
در یک حرکت سوئیچ ماشینش را برداشت و نوچی تحویلش داد.
-اگه سوئیچ رو ندی یه کاری میکنم پاکدامنیت به خطر بیفته ها!
محسن خندید.
-آره تو که همیشه ی خدا با عشوه هات منو کشتی، مخصوصا اون عشوه های شمسکی!
چه دلش میخواست کرم بریزد، برای حلال ترین کسی که خدا دو دستی برایش فرستاده بود و محرمش بود،
شالش را برداشت، دکمه های مانتوش را آرام باز کرد.
-بچه میترسونی؟ من بی همه چیز هم تو رو دیدم...
لب گزید تا نخندد.
romangram.com | @romangraam