#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_140
-بعد از سرکار میخوام برم باشگاه ثبت نام کنم...
لبش را گزید.
مهدیه نگاهش کنجکاو شد.
-خانم ببخشید فضولی میکنما! ولی احیانا پای دوستی، دوست پسری... نامزدی چیزی در میونه؟
روی صندلی اش صاف نشست.
-پای یه خوشمزه در میونه...
قیافه مهدیه دیدنی بود، خوشمزه چه صیغه ای بود دیگر!
اگر خجالت نمی کشید و رئیسش نبود تا ته و توی ماجرا را از زبانش بیرون میکشید ولی حیف که بسی دست و پایش بسته بود!
از در که بیرون رفت محسن باز پیام فرستاد.
عکس ساک ورزشی فرستاده بود.
-اینم ساکم، انتخاب با خودته یا بگو یا برم؟
آخر نتوانست طاقت بیاورد، سرش را روی میز گذاشت و یک دل سیر خندید.
***
محسن در اتاقش آماده باش ایستاده بود تا شرکت خالی شود، نجفی که آخرین نفر بود و در را بست، وسایلش را جمع کرد و خواست به سراغ لیلی برود، در اتاقش را که باز کرد همزمان لیلی هم از اتاقش بيرون آمد.
اخمی تحویلش داد.
لیلی قفل اتاقش را زد و نیم نگاهی به او انداخت.
-داری می ری ثبت نام کنی دیگه؟
محسن در اتاق را محکم به هم کوبید و جوابش را نداد.
لیلی لبش را گزید و از کنارش گذشت.
-همین کفشا رو میپوشی که کمر درد از پا میندازتت، کفش اسپرت بپوش، برای سلامتیت هم خوبه...
-کمر دردم مال این بود؟
نگاه معنی داری به محسن انداخت.
-والا من همچنان پاکدامنم، اطلاعاتم در حد سرچ و نته...
romangram.com | @romangraam