#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_139
لیلی خنده اش اوج گرفت... چه خوب بود بهانه ای پیدا کرده بود تا او را بچزاند!
***
چند دقیقه یکبار از محسن برایش پیام می آمد و لیلی تمام تلاشش را میکرد خودش را مشغول کند تا کمتر به صفحه چتش نگاه کند و خنده اش نگیرد!
ولی مگر این بشر می گذاشت حواسش سرجایش باشد آخر؟
آخر سر طاقت نیاورد و پیام هایش را باز کرد.
-برای کی پوشیدی؟
-اصلا اون لباس بود؟
-حیف پول نبود دادی براش؟
-خدایی لیلی عذاب وجدان نگرفتی؟
-من هنوز قهرما، سه بار منو رد تماس زدی و بهم زنگ نزدی بعد رفتی برای یه بی همه چیز لباس تنگ و کوتاه پوشیدی؟
-منم میرم باشگاه همچین سیکس پک هامو بزنم بیرون تیشرت جذب بپوشم برم تو خیابون دخترای مردم اغفالم کنن؟
جلوی دهانش را گرفته بود تا صدای خنده اش بیرون نرود، اصلا تصور محسن با قیافه عضله ای و سیکس پک دار هم خنده دار بود!
-حالتون خوبه امروز خداروشکر؟
سرش را بلند کرد مهدیه را که دید، به زور لبخندش را کنترل کرد و گوشی را برگرداند.
-در زدم متوجه نشدین...چند برگه را به سمتش گرفت.
-اینا رو فکس کردن بدم به شما...
تشکری تحویلش داد و برگه ها را برداشت.
-ولی خدایی خنده بیشتر بهتون
میاد... دیروز دلم گرفت اونجوری دیدمتون...
تا خواست چیزی بگوید محسن باز برایش پیام فرستاد.
صفحه را برگرداند.
romangram.com | @romangraam