#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_138
-هان؟ باز کدوم کوفتی رفتی؟
لبخندش را به زور مهار کرد، چه خوشمزه بود حسودی کردنش!
-برای یه آدم بیشعور پوشیدم ولی خب...
-خب چی؟
لحنش کاملا جدی بود و لیلی با دیدن قیافه اش دلش برایش ضعف می رفت...
-هیچی بیخیال!
خواست بلند شود ولی اینبار محسن بیخیال نمیشد، از دیشب تا نزدیک صبح بخاطر آن چهار وجب پارچه قرمز خواب به چشمش نیامده بود و اصلا نمیخواست ساده از این قضیه بگذرد!
دست دور گردنش انداخت.
-خداوکیلی تا نگی ولت نمیکنم، تا قیام قیامت هم طول بکشه بیخیال نمیشم... لامصب چهار وجب هم نبود، اصلا اندازه اش یادم میاد آمپر میچسبونم... اصلا چرا باید چنین لباسی بخری که بخوای بپوشی؟
چقدر خودش را کنترل میکرد که از خنده ریسه نرود، این روی خوردنی محسن را چرا تا به حال ندیده بود!
-لیلی خدا وکیلی اگه نگی تا شب همینجا همچین قلقلک میدم که علاوه بر تشک تخت هم خیس کنی!
به زور مشت و لگد از بغلش بیرون آمد و پا به فرار گذاشت، از اتاق خواب بیرون رفت و از سالن که گذشت، پشت کانتر آشپزخانه اسیرش کرد.
-لیلی جدی اعصابم خُرده؟ اصلا عین چی تو مغزمه... سرم داره تیر میکشه...
لیلی خنده اش بند نمی آمد، عقب عقب رفت و در یکی از کابینت ها را باز کرد.
-اگه بدونی برات چی خریدم؟
-من خر نمیشم... تا جواب ندی هم ول کن نیستم...
لیلی دستش را درون کابینت فرو کرد و یک سماور و قوری بیرون کشید و چون جام قهرمانی بالای سرش گرفت.
-ببین چه خوشکله؟
دهانش از حیرت باز ماند!
-خدایی اینو برا من خریدی؟
با ذوق سرش را تکان داد.
-رفتی برا من سماور خریدی و بعد برای اون بی پدر بی ناموس لباس چهار وجبی قرمز تنگ و چسبون پوشیدی؟
romangram.com | @romangraam