#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_137
کنارش روی تخت نشست و مجبورش کرد دمنوش را بخورد...
همانطور که کمکش میکرد لباسش را عوض کند، پتو را تا روی سینه اش کشید...
پشتش به او بود و چشمانش بسته...آرام بازویش را لمس کرد.
-چیزی لازم نداری؟
لیلی زیر لب زمزمه کرد.
-خیلی سردمه...
محسن نفس عمیقی کشید، همین که برخاست لیلی باز بغضش گرفت، فکر کرد که می رود ولی نرفت...
در خانه را قفل کرد و چراغ ها را خاموش کرد.
در آستانه در ایستاد...
نگاه عمیقی به او انداخت و چراغ اتاق خواب را خاموش کرد و به سمتش قدم برداشت.
***
چشم که باز کرد، سرش روی سینه ی محسن بود، چیزی که تمام آن سالها در حسرتش مانده بود... نفس عمیقی کشید و عطر پیراهنش را نفس کشید، چه خوب بود که نرفته بود، چه خوب بود که پیشش مانده بود و تا نیمه های شب نوازشش کرده بود... اصلا چه خوب بود که محسن بود!
-بیداری دیگه انشااله؟
سرش را بلند نکرد که نگاهش کند، دوست داشت در همان حالت بماند.
-بهتری؟
فقط سرش را به نشانه ی مثبت تکان داد.
-خیالم راحت؟
باز هم سرش را تکان داد.
-حالا که حالت خوبه، هیچیت هم نییت پاشو یه صبحونه بزنیم تو رگ که باید بریم شرکت.
-گشنه ام نیست...
-دیروز اصلا غذا نخوردی چجوری گشنه نیستی؟ تو آدم نیستی؟ معده و روده نداری؟
مشتش به شکمش زد که آخش را درآورد!
-بفرما، باز جون گرفت! یادت نره اونیکه باید شاکی باشه منم نه تو؟ بعد هم به من بگو ببینم این لباسه که کف اتاق افتاده بود کجا و برای کی پوشیدی؟ به من فلک زده که میرسی شمسی سمیه میشی بعد برای کدوم بی پدری اینو پوشیدی؟ دیشب حالت خوب نبود چیزی نگفتم ولی خدا وکیلی تا نگی تو صورتت هم نگاه نمیکنم!
سرش را از روی سینه اش بلند کرد و بالا گرفت و به چشمانش خیره شد.
romangram.com | @romangraam