#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_136


مانتو را پایین کشید و لیلی از این حس گرما چشمانش را بستو نفس عمیقی کشید.



-چیزی میخوای برات بیارم؟

لبش را گزید تا بغضش نشکند.

-سردمه...

بی معطلی کتش را درآورد و رویش انداخت.

گوشه کت را در دستش مشت کرد و نفس عمیقی کشید... دلش یک چیز دیگری میخواست جز کتش را!



کمرش را آرام نوازش کرد ، ولی به جای آنکه آرامش کند باعث شد بغضش بشکند و اشکش جاری شود، محسن مبهوت مانده بود!

-کارم اشتباهه؟ دردت اومد؟ به خدا من بلد نیستم اولین بارمه... من فقط سرچ زدم توی اینترنت...

هق هقش اوج گرفت و محسن ترسیده از احوالش، آرام او را از روی مبل بلند کرد و مقابلش نشاند!

-اگه خیلی درد داری میخوای ببرمت دکتر؟

سرش را به نشانه نه تکان داد.

-چی میخوای بگو همونو برات میارم...

نگاهش کرد، در چشمان خیسش زل زد

درد این دختر جسمش نبود روحش بود که داشت جان می‌کند! دلش به درد آمد از قیافه اش، عادت نداشت لیلی را اینطور ببیند، آرام او را به سمت خودش کشاند و در آغوشش مچاله اش کرد...

اولین بار بود کسی برای دردهایش مرحم میشد، اولین بار بود از روی دوست داشتن نوازش میشد... اولین بار بود کسی به فکرش بود و کیسه آب گرم می‌آورد! حتی مادرش اینقدر سرگرم زندگی و شوهرش بود که همیشه خدا اگر هم میخواست یادش بماند در لحظه ای که باید فراموش می‌کرد!

یقه ی پیراهنش را در دستش مچاله کرد و بغض شکسته اش را روی پیراهنش خالی کرد.



***



بیخیال ماشین خودش شد و با ماشین لیلی او را به خانه رساند، بی آنکه لیلی به رفتن درون خانه تعارفش کند وارد خانه شد، نگاهش به صندل های ولو شده وسط سالن افتاد.

پشت بندش هم وقتی به اتاقش رفت لباس قرمز مجلسی را مچاله روی را روی زمین دید.

لیلی که روی تخت دراز کشید، به آشپزخانه رفت و یکی از دمنوش ها را برایش درست کرد.


romangram.com | @romangraam