#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_135
ولی هر چه که بود حتی خودش هم نمی توانست از خودش در آینه دل بکند و فقط مشتاق بود نگاه محسن را روی خودش ببیند.
در تمام رمانهای عاشقانه ای که خوانده بود این یک نقشه حساب شده بود که مو لای درزش نمی رفت و پسر داستان را میخ دختر میکرد!
ولی خب، محسن فرق داشت!
با تمام مردهای اطرافش فرق میکرد و یا شاید هم میخواست امتحانش کند که تا چه حد میتواند خود دار باشد!
تمام مدت به ساعت دیواری چشم دوخته بود... تمام تمام تمام مدت بی آنکه حتی پلک بزند و از سرجایش بلند شود، ولی محسن نیامد! این همه به خودش رسیده بود و او نیامد!
**،
چشمانش را که باز کرد، صبح شده بود!
سعی کرد نفس بکشد ولی نتوانست.. اولین کاری که کرد آن صندل های لعنتی را از پایش درآورد و وسط سالن پرت کرد و همینطور که از خودش و کارهایی که کرده بود عصبی بود، به سمت دستشویی رفت و تمام آرایشش را با آب پاک کرد..
تمام این حال مزخرف جدا و دردی که تا چشم گشوده بود و به جانش افتاده بود هم جدا!
به شرکت که رفت، با آنکه آرایش ملیحی روی صورتش بود اما رنگ پریدگی و ضعفش خودش را نشان میداد.
سری به اتاق طراحان زد و با تمام بدحالی اش تا تمام شدن کارش در اتاق ماند و با دقت به تمام جزئیات گوش کرد و نظر داد.
اینفدر درگیر کار بود که حتی نرسید ناهار بخورد، یک دستش تلفن بود و یک دستش گوشی و یک نگاهش به لب تاب.. گهگداری هم دست روی شکمش می گذاشتن با همان حال فقط سعی میکرد تحمل کند تا این روز لعنتی تمام شود.
شرکت که خالی شد او هنوز پشت لب تابش بود و حتی نتوانسته بود به دمنوش روی میز لب بزند!.
کمرش که تیر کشید نتوانست دیگر ادامه دهد، تمام روز را نشسته بود.
برخاست و به سمت مبل راحتی اش رفت و رویش دراز کشید.
سردش بود و می لرزید و بدتراز همهچیز نبود که روی خودش بیندازد.
صدای باز و بسته شدن در اتاقش آمد، خواست بچرخد و ببیند چه کسی ایست اما آخش در آمد و لب گزید تا اشکش در نباید.
عطر آشنایی به مشامش خورد... اما باز برنگشت.
محسن کنارش نشست.
از صبح فهمیده بود دردی به جانش افتاده و با تمام خام بودنش اینقدر عقل و شعور داشت که بفهمد چه بلایی به سرش آمده!
آرام گوشه مانتو اش را بالا زد و کیسه آبگرم را روی کمرش گذاشت.
romangram.com | @romangraam