#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_134


بعد از شش روز بالاخره با هر جان کندنی بود آن قرارداد لعنتی که همیشه ی خدا دو روزه با کمی چاشنی عشوه و دلبری بسته میشد، شش روزه بسته شد و لیلی بالاخره توانست سوار هواپیما شود و به تهران برگردد.

نزدیک صبح بود و از خستگی نا نداشت، با این حال چیزی درون دلش نمی گذاشت در خانه بماند و استراحت کند، آرایش تو دل برویی کرد و یکی از مانتوهای سفیدش را پوشید و خودش را در ادکلن غرق کرد.



وارد شرکت که شد، مهدیه با ذوق از پشت میزش بیرون آمد و با گرمی به او خوش آمد گفت، بقيه کارمند ها هم همینطور... البته همه به جز محسن که تنها به سلامی سرد بسنده کرد و به اتاقش برگشت.

سه بار با او تماس گرفته بود و هر سه بار وسط جلسه و جور کردن قرارداد بود و مجبور شده بود هر سه بار را رد تماس بزند، بعدش هم به هتل که برمی‌گشت از خستگی نا نداشت و سرش به بالشت نرسیده بیهوش می‌شد،

ولی با این حال، او برگشته بود و بی آنکه در خانه اش بماند و استراحت کند به شرکت رفته بود!

حسابی توی ذوقش خورده بود و پشیمان شده بود از این همه عطر و آرایشی که روی صورتش کاشته بود.



*

به لاک های قرمزش که روی ناخن هایش در هواپيما زده بود نگاهی انداخت و بی حوصله پوفی کشید.

یکهو یکهو و یکهو دلش از آن حرکت های وحشی را میخواست، از آنها که در جایی به دور از چشم دیگران گیرش بیندازد و یک دل سیر از او بوسه بچیند! ولی خب شکر خدا محسن اهل چنین برنامه هایی نبود و شاید هم مادرش راست می گفت!

اگر خواجه بود چه!؟

به غیر باغ به یاد نداشت که نگاهی یا حرکتی از او دیده باشد!

یه فکر فرو رفت و به در اتاق خیره شد!

باید مطمئن میشد و خیال خودش را راحت می‌کرد!

چیزی که برای از دست دادن نداشت، این هم روی تمام آنهای دیگر!

*





بی آنکه بداند می آید، بی آنکه حتی یک درصد هم به آمدنش امید داشته باشد، پیراهن کوتاه قرمزش را به تن کرد.

به گوشش گوشواره آویز انداخت و موهای تازه رنگ شده ی پرکلاغی اش که تا روی شانه اش می رسید را سشوار زد..

آرایش غلیظی روی صورتش نشاند.. صندل قاب بلند مشکی اش را به پا کرد و و بندهایش را که تا زیر زانو می رسید را دور ساق پایش بست.

گل سر پر نگینش را روی مویش گذاشت.

یادش نمی آمد آخرین بار کی آنطور خیره‌کننده به خودش رسیده بود!


romangram.com | @romangraam