#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_133
نگاهش کرد.
-چی شده؟
مهدیه برگه ای را روی میزش گذاشت.
-میخواستم برای داداشم مرخصی رد کنید!
-اون ک آخر هفته مرخصی گرفت؟ اتفاقی افتاده؟
مهدیه نفس عمیقی کشید و دستانش را در هم قفل کرد.
_دیشب از حموم که بیرون اومده، رفته تو حیاط ، صبح هم بدن درد و سرفه و... داشت... خلاصه افتاده... از جاش نمی تونه تکون بخوره...
کاغذ را بی معطلی امضا کرد.
-چرا خودش زنگ نزد؟
-صداش کیپ شده آخه... گفت اینو بدم شما...
نفس عمیقی کشید و اشاره کرد می تواند برود.
"پسرک دیوانه!"
به گوشی اش نگاهی انداخت، محال ممکن بود برایش زنگ بزند، پررو تر از قبل میشد!
*
سکوت خانه برایش عذاب آور بود، لوکی را فرستاده بود سراغ پرستارش، در بالکن سیگار میکشید و به شهر زیر پایش چشم دوخت.
گهگاهی نگاهش سمت ساعت که نه را رد کرده بود می چرخید، مطمئن بود با آن حال بدش نمی تواند بیاید، ولی خب باز هم دیوانگی اش هویدا بود، شاید پیدایش میشد.
گوشی اش که زنگ خورد سریع سیگارش را درون جاسیگاری خاموش کرد و با سرعت از بالکن بیرون آمد و خودش را به گوشی که روی کانتر آشپزخانه بود رساند.
با دیدن اسم مستوفی بادش خالی شد.
جواب داد، یک سفر کاری برای یک قرارداد مهم و صادرات به قطر!
این یعنی باید بار و بندلیش را جمع میکرد و به کیش می رفت!
همه چیز را با نجفی هماهنگ کرد که حواسش به شرکتش باشد و خودش تک و تنها با یک چمدان در دست راهی کیش شد.
*
پنج روز از سفرش می گذشت و خریدار قصد کوتاه آمدن نداشت، چقدر خودخوری میکرد تا بساطش را جمع نکند و برگردد، ولی خب مستوفی نمی گذاشت، پای یک معامله سنگین در میان بود و لیلی برعکس بارهای دیگر قصد نداشت روی خوشش را نشان دهد و همین باعث شده بود کارش عقب بیفتد و هربار با هر بهانه ای او را به هتلش بکشاند، لیلی اما از رو نمی رفت، هر جا و هر لحظه مستوفی را از خودش جدا نمیکرد، این عرب های قطر قابل اطمینان نبودند و می ترسید تنها گیرش بیاورند و بلایی سرش بیاورند!
romangram.com | @romangraam