#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_132
می خندید و التماس میکرد تا ولش کند ولی محسن بیخیال نمیشد.
گونه اش را نشانش داد.
-یه دونه اینجا لطفا!
-برو اونور... دیگه داری میری رو اعصابم!
محسن باز به گونهاش اشاره کرد.
-من تا 34 سالگی پاکدامنی خودمو حفظ کردم، حیف نیست پاداشم حداقل دوتا ماچ باشه؟
سرخ و سفید شد از حرفش.
-به من ربط نداره، میخواستی نگه نداری!
همانطور که دستانش را گرفته بود گره شالش را باز کرد.
-تو نکنی من مجبور محدوده امو تغییر بدم، تا خم شد تا تهدیدش را عملی کند، لیلی سریع لپش را بوسید.
محسن خیره نگاهش کرد، آنقدر خیره که از نگاهش آب شد.
-حالا ولم کن دیگه...
لبخندی روی لبش نشست و دستانش را رها کرد و نشست و بلافاصله لیلی خودش را جمع و جور کرد و سرجایش نشست.
چه کل آن همه مدت چه همین چند ساعت، محسن حسابی از خجالتش درآمده بود.
لیلی آهنگ گوشی اش را قطع کرد و برخاست.
-من میرم پیش مهدیه...
این را گفت و پا تند کرد و با سرعت از آنجا دور شد.
**
دختر چهارده ساله نبود، بیست و شش سالش بود و هربار یادش به باغ می افتاد گونه هایش گر میگرفت!
اویی که تجربه زندگی زناشویی را داشت و پویان برایش سنگ تمام می گذاشت، قسم میخورد حتی یکبار هم چنین حسی را با او تجربه نکرده بود، حسی که بوی لطیف دوست داشتن بدهد، چون آدمهای مست به جانش نیفتاده بود، وجودش را به تاراج نبرده بود، فقط ذره ذره روحش را مجذوب خودش کرده بود... هیچ آینده ای را با او تصور نمیکرد، اصلا نمی خواست به آینده فکر کند، او زمان حالش را دوست داشت، اتفاقی که برایش می افتاد را با تمام وجودش حس میکرد و جان می گرفت...
به دستبند دور دستش خیره شد و لبخند روی لبش نشست، برای سخت گذشته بود، اینکه نگفته بود مجرد است، اینکه حالش را بد کرده بود، ولی خب نمی توانست از محسن متنفر باشد، اصلا تنفر از محسن چیزی بود که هیچ وقت اتفاق نمی افتاد!
از وقتی به شرکت آمده بود، تمام خاطرات باغ برایش تکرار میشد و دوست داشت هر آن محسن در را باز کند و بیاید، حالا به هر بهانه ای... می دانست آدم نیست و باز سرکوفتش میزند، ولی خب دلش برای اذیت کردن هایش لک زده بود!. ساعت کاری شروع شده بود و او از اول روز منتظرش روی صندلی نشسته بود.
اما نیامد، خواست به سراغش برود و سر و گوشی در شرکت بچرخاند که مهدیه تقه ای به در اتاقش زد و وارد اتاق شد.
romangram.com | @romangraam