#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_131
قدم رو با سرعتی تند رفت و تا وارد ساختمان شود که راحله همینطور که دستانش را با دستمال خشک میکرد از ساختمان بیرون زد.
-خدا مرگم بده؟ تب کردی؟ صورتت قرمزه چرا؟
لبخند ساختگی تحویلش داد.
-نه داشتم جوجه ها رو سیخ میکردم، دودش خورد به صورتم...
-وا خدا مرگم بده، شما چرا؟ مهدیه کجاست پس؟
-کمر و دلش درد میکرد فرستادمش بره قرص بخوره و استراحت کنه...
-ای وای... اصلا یادم بهش نبودا... شرمنده ات شدم دخترم...
-نه بابا این چه حرفیه... شما که همیشه منو خجالت میدین... من برم دستامو بشورم... با اجازه...
این را گفت و داخل ساختمان شد.
واقعا مثل تمام غذاهای راحله این کباب هم معرکه بود،خوشمزه ترین کبابی بود که در تمام عمرش خورده بود و یک دل سیر خورد و لذتش را برد و حواسش هم بود نیم نگاهی حتی به محسن نیندازد تا مگر هوا برش ندارد!
ظرف ها را که شستند با مهدیه بعد از ناهار تصمیم گرفتند چرخی در باغ بزنند ولی حال مهدیه طوری نبود که بخواهد در آن باغ درندشت همراهی اش کند.
خودش تا ته باغ رفت و کنار جوی کوچکی که آنجا بود نشست.
کفشش را بیرون آورد و پاچه ی شلوارش را بالا داد، گوشی اش را بیرون آورد و آهنگی گذاشت و پایش را در آب جوی فرو کرد.
لعنتی چه حس لذت بخشی بود... حسی که در تمام عمرش از آن بی نصیب مانده بود. روی چمن های کنار جوی دراز کشید و چشمانش بست...
کاش زمین و زمان همانجا می ایستاد!
آرام با آهنگ مورد علاقه اش همخوانی میکرد و و در حال خودش غرق بود که به ناگاه گونه اش لمس شد.
سریع چشمانش را بازکرد و محسن را دیدکه با همان لبخند شیطانش به او نگاه میکند.. خواست بلند شود ولی دستانش را گرفت و اجازه ی برخواستن را به او نداد!
-دیدی به شب هم نکشید...
با اخم نگاهش کرد.
-محسن ولم کن جیغ میزنم مامان و بابات بیان آبرو برای خودت نمی مونه ها!
-مامانم داره با خاله ام حرف میزنه و بابام هم چرت بعد از ظهرش رو داره...
-خیلی بی چشم و رویی...
خندید و به جانش افتاد برای قلقلک دادنش...
romangram.com | @romangraam