#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_130


-تو آشپزی بلدی؟ این دست‌پخت راحله خانمه که حرف نداره، نخورده تاییده...

-خو منم کبابش کردم، میدونی که چقدر سخته و دردسر داره؟



نشسته بود روی چهار پایه پلاستیکی کوچکی، منقل هم روبه رویش.. باد بزن هم در دستش!

-آره... خیلی سخته... داری آپلو هوا میکنی.. سخت نشده برات؟ کمرت درد نگرفته؟

-آره قربون دستت پاشو یه کم شونه هامو ماساژ بده، همچین انگار غلتک از روم رد شده... لخت بشم از بس همه جام سیاه و کبود شده، ملت برام عزا میگیرن... من الان باید جام رو تخت بیمارستان باشه نه اینجا کنار یه اژدهای دو سر...

سیخ را به سمتش تهدید وار گرفت.

-مجبورت که نکردن، فردا بیا همون محضر و از شر این اژدهای دو سر خودتو خلاص کن، برو از همون دختر خانم های خوشکل گالری مادرت رو بگیر، حسابی هواتو دارن و قربون صدقه ات هم میرن، هر جات هم بخوای ماساژ میدن...

محسن دلخور نگاهش کرد، یعنی تا این حد برایش غیر قابل تحمل بود!

سیخ را از دستش گرفت و بی هیچ حرفی روی منقل گذاشت، این سکوت یکهویی اش واقعا عجیب غریب و ترسناک بود!



لیلی آخرین سیخش را آماده کرد و منتظر ماند تا آن کباب شده ها را بردارد، حواسش هم بود که مرد گنده قهر کرده و منتظر است تا نازش را بکشد.

-قیافه گرفتی که چی بشه؟ اگه منتظری ناز بخرم، من اصلا این چیزا تو گروه خونیم نیستا!

نفس عمیقی کشید جای جوابش!

چقدر دلش می‌خواست سیخ را در شکمش فرو کند، چه قیافه می‌گرفت برایش!

-بگیر دستم خشک شد.

-جا خالی بشه...

با حرص نگاهش کرد.

-دلت کتک میخوادا؟

-نه بیشتر دلم بوس بعد کتک رو میخواد...

در لحظه سرخ و سفید شد از حرفش! چند ساعته چه بی حیا شده بود؟!

-در خواب ببین پنبه دانه...

-من بلاخره تا شب ازت میگیرم...

با حرص سیخ را روی کباب های در حال برشته شدن شدن گذاشت و "به همین خیالی" تحویلش داد و برخاست.


romangram.com | @romangraam