#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_129

لیلی سکوت کرد و محسن نفس عمیقی کشید و زیر چشمی نگاهش کرد.

-من رفتم پیشش ولی خب اونجوری که فکر میکنی نشد...

دو سیخ دیگر را به سمتش گرفت و از دود جوجه ها و زغال به سرفه افتاد.

-من به اون رمانتیکی حرکت زدم! بعد تو ول کردی رفتی!

-زهرمار لطفا!



محسن پشتش را به ساختمان کرد تا کمتر در دید باشند.

-ولی من هنوز ناراحتم، همچین قلبم شکسته...

-به درک... درست باد بزن داره میسوزه، بلد نیستی باد بزنی؟

"اصلا احساس در این زوج موج میزد!"

-حداقل یه ببخشید، بوسی... بغلی چیزی...

چپ چپ نگاهش کرد.

-خفه نشی یه وقت؟ میخوای جلوی مامان و بابات اینا رو اجرا کنم دیگه؟

نیشش باز شد.

-فردا شب که اومدم پیشت!

-بشین تا راهت بدم، قلم پاتو خُرد میکنم، پاتو بذاری تو خونه من!

-میام...

-بیا تا در خدمتت باشم...

-بیشتر از همه دلم برا لنگه دمپاییت تنگ شده، من نیستم بهونه نمیگیره؟

خنده اش را به زور مهار کرد... ولی با تمام این احوال رد خنده روی لبانش نشست.

-چرا اتفاقأ ، دلتنگ سیاه و کبود کردنته...



محسن خوشحال از این لبخند کمرنگ بر روی لبان لیلی یک سیخ کباب شده را سمتش گرفت.

-بخور ببين دست‌پخت آقاتون چطوریه؟

عوقی تحویلش داد.

romangram.com | @romangraam