#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_128
-برو تو جیب ساک من یه ورق قرصه بردار بخور، همونجا هم دراز بکش، اگه چیزی هم نیاوردی از توی ساکم بردار...
اینا رو خودم درستش میکنم.
مهدیه دلش میخواست ماچش کند، از بس این دختر گل و دوست داشتنی بود آخر!
همینجور که دلش از درد پیچ میخورد تشکری تحویلش داد و دولا دولا به سمت ساختمان رفت.
لیلی سیخ و مواد را برداشت و نفس عمیقی کشید و به سمت محسن رفت.
محسن تا سر بلند کرد و او را دید جا خورد.
-مهدیه کو؟
چهار پایه را زیر پایش گذاشت و نشست.
-گشنه ام بود خوردمش.
اطرافش را نگاه کرد خبری از پدر و مادرش نبود و مهدیه هم غیبش زده بود!
-جدی جدی همه رو خوردی؟
چند سیخ را به سمتش گرفت.
-خوشمزه، بابات رفته باغ بغلی با باغبونش دوسته، مامانت هم تو آشپزخونه اس، مهدیه هم کار داشت رفت داخل.
سیخ را از دستش گرفت و روی منقل گذاشت.
-باز جای شکرش باقیه، اگه آشپزی بلد نیستی کمک کردنت ملسه... میشه امیدوار شد!
-میخوام صدسال سیاه امیدوار نشی، من تا قیام قیامت هم دیگه دلم باهات صاف نمیشه، اگه بابا و مامانت می فهمیدن چه کلاشی رو تحویل جامعه دادن جای اینا تو رو کبابت میکردن!
محسن خندید.
-من فقط راستشو نگفتم... چیکار کنم تخیلت قویه خودت میبری میدوزی، کادو میخری؟
-خفه شو تا همینا رو تو چشات فرو نکردم! یعنی دلم میخواد موقعیت مناسب پیش بیاد همچین بزنمت!
لبخندش ماسید!
-بازم؟ هنوز خالی نشدی مگه؟
-نه هر وقت کشتمت و چالت کردم اون وقت خالی میشم.
محسن یاخدایی گفت و با باد بزن به جان جوجهها افتاد.
-اتفاقا من این حست رو درک میکنم... دقیقا حس منه به مردای اطرافت، مخصوصا اون فراست بی پدر و مادر!
romangram.com | @romangraam