#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_127
چهار زانو نشست و به مادرش گفت تا برایش چایی بریزد، عجیب و غریب دلش میخواست سر از تنش جدا کند!
مهدیه اما در این بین خجالت میکشید در چشمان لیلی نگاه کند، عذاب وجدان گرفته بود!
لیلی لقمه ها را به زور جوید و در حلقش فرو کرد... این همه خوش خوشان بودن محسن روی اعصابش بود!
بعد از صبحانه همانجا به پشتی پشت سرش لم داده بود که راحله خانم کنارش نشست و گوشی اش را سمتش گرفت.
-ببین دخترم، این دختر خدا وکیلی ایرادی داره؟
به دختر روی صفحه گوشی نگاه کرد، دختر قد بلند و صورت گرد و خوشکلی بود.
-نه اتفاقا... خیلی خوشکله...
این را که گفت با حرص به سمت محسن چرخید.
-بفرما! دیدی؟ همه میگن این دختره خوشکله! بعد نمی دونم تو چرا چشات مشکل پیدا کرده! هزارتا ایراد گذاشته روی دختر مردم!
بعد حرصی عکس های گالری را ورق زد و دختر چادری را نشانش داد.
-اینو میبینی عین پنجه آفتابه، اینو آقا با کلی التماس قبول کرد بریم خواستگاری! همه چی هم خوب بودا! داشتیم امیدوار میشدیم برای نامزدی یهو چند ماه قبل آقا زد زیر همه چیز و گفت خیلی قدش بلنده؟! دختره به شونه اش نمی رسید... هی راه میره به دخترای مردم گیر میده!
لیلی ابرویی بالا انداخت و دست و بغل بسته به محسن خیره شد!
-که به دخترای مردم گیر میدین آقا محسن؟
محسن تک خنده ای تحویلش داد.
-اونا کارشون درسته، منتها از نظر من فقط عیبه!
آهانی تحویلش داد و به سمت راحله خانم چرخید.
-میگم شاید یکی رو زیر سر داره؟ اگه همه رو میپرونه یا عیب و ایرادی داره یا یکی رو میخواد دیگه!؟
راحله نفس عمیقی کشید و صدایش را آرامتر کرد.
-والا چی بگم، از خدا که پنهون نیست از شما هم نباشه... کاش دومی بود، ولی هی هر بار میگم زن بگیر میگه من خواجه ام! آخه این چه عیبیه رو خودش میذاره؟
خنده اش گرفت! به محسن که با پدرش مشغول صحبت بود نگاه کرد، چه خواجه ای میشد این محسن!
***
برنج را راحله آماده کرد و مرغ های تکه شده غلتیده در مواد را به دو دختر سپرد تا سر سیخ بزنند، محسن کنار منتقل مهدیه را صدا زد تا سیخ ها را برایش ببرد، اما مهدیه پایش خواب رفته بود و از بدبختی زیر دلش تیر میکشید، کمرش هم درد میکرد و لیلی احوالش را درک میکرد.
سیخ و ظرف مواد را از او گرفت.
romangram.com | @romangraam