#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_126
خواست بلند شود که محسن بی هوا پیشانی اش را بوسید.
همه چیز را برای لحظه ای همانجا یادش رفت...
زمان مکان...خودش را محسن را... گذشته اش را تنها این بوسه در ذهنش کاشته شد.
-داداش مامان و بابا اومدن!
محسن با لبخندی بر لب برخواست و به لیلی کمک کرد تا بلند شود.
لیلی هنوز خشکش زده بود که محسن خودش دست به کار شد و دانه دانه دکمه های مانتوش را بست و شال را روی سرش انداخت.
به سمتش خم شد و دم گوشش پچ زد.
-من از پنجره میرم بیرون...ماشینم پشت در پارکه...
این را گفت و ساک کوچک وسایلش را از گوشه ی اتاق برداشت و از پنجره بیرون پرید.
لیلی سر جایش مانده بود و با تمام عصبانیتش دیگر دلش نمیخواست از آنجا برود!
*
سر سفره صبحانه نشسته بودند که محسن مثلا ماشینش را که بیرون باغ پارک بود داخل باغ آورد و راحله مادرش قربان صدقه گویان به سراغش رفت.
لیلی همانجا نشسته توی ایوان نگاهشان میکرد که چطور مادرش بغلش میکند و بوسه بارانش میکند، چقدر شبیه پیشواز های خودش بود! لبش را گزید تا خنده اش نگیرد!
بیخیال خودش را با خوردن صبحانه مشغول میکرد که محسن با مادرش و مهدیه به سمتشان آمد.
-دخترم، این گل پسر من آقا محسنه... چشم و چراغ خونه است.
سلامی معمولی تحویلش داد و با چشم خط و نشان کشید که نزدیکش ننشیند!
محسن با پدرش دست داد و کنارش نشست درست رو به روی لیلی!
-خوبین شما؟ مهدیه خیلی ازتون تعریف میکنه؟
نگاهش کرد، پر رو پر رو به او زل زده بود و چرت و پرت می گفت! خوب بود همانجا آبرویش را جلوی خانواده اش میبرد!
به زور خودش را کنترل کرد.
-اتفاقا مهدیه هم خیلی ذکر و خیر داداشش رو میکرد!
نیشش باز شد!
romangram.com | @romangraam