#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_125
-اصلا اون سالها قبل برن به درک! الان چی.. تو تموم این مدت داشتی عشق میکردی نه! لذت بخش بود برات اینکه منو ببینی چه عذاب وجدانی گریبانگیرم شده... خیلی پستی هر چی از پستیت بگم کم نمیشه ...
-من نگفتم زن دارم، خودت بریدی و دوختی!
نه تنها زن بلکه دوتا بچه هم بستی به منی که حتی دستمم به یه دختر نخورده!
لیلی عصبی از این احوالش دیگر طاقت نیاورد با مشت به جانش افتاد و تا آنجا که میتوانست زیر و مشت و لگدش او را میزد... هر چه میزد خالی نمیشد و محسن هم تحمل میکرد و میگذاشت تا خودش را خالی کند.
از صورتش عرق می چکید و به نفس نفس افتاده بود که روی زمین سر خورد...
محسن با جانی که تمامش کوفته شده بود کنارش نشست، دستش را که به سمتش دراز کرد با شدت تمام دستش را پس زد.
-به من دست نزن کثافت، گه زدی به تموم اون ارزش هایی که تموم این سالها برام داشتی...
دلش طاقت نیاورد و بازویش را دندان گرفت، اینقدر محکم که مطمئن بود جایش تا مدت ها بر روی بدنش می ماند!
محسن به زور خودش را کنترل کرده بود، دیگر جای سالم در بدنش نداشت.
با یاداوری چیزی به یکباره به سمتش چرخید که محسن ترسید و کمی فاصله گرفت!
اگه خواهر و برادرین چرا تو کیانی هستی اون افشار؟
محسن بازویش را ماساژ داد.
-من محسن کیانی افشار هستم... فقط افشارش رو تو پرونده ام ننوشتم... البته توی مدارک شناسایی بود خودت دقت نکردی...
طاقت نیاورد با حرص مشت دیگری به پهلویش زد.
-کثافت، همین فردا میای همون محضر خونه کوفتی و فسخ میکنیم...
خواست بلند شود که با حرف محسن سرجایش خشکش زد.
-نمیخوام، من تازه دارم لذت زندگی متاهلی رو میچشم کجا بیام؟
بعد به تن و بدن کبودش اشاره کرد، لیلی خواست حسابش را برسد که محسن دو دستش را گرفت و روی زمين پرتش کرد.
در چشمانش در فاصله ی چند سانتی متری اش زل زدو نگاهش را بین اجزای صورتش چرخاند.
این رفتارهای یکهویی اش نفس را از لیلی می گرفت و نمی توانست حرکت اضافه ای بکند.
انگشتش را روی صورتش به رقص درآورد و همین شد تا چشمان لیلی ناخودآگاه بسته شود.
-خدا وکیلی دماغ به اون خوبی چیکارش داشتی رفتی عمل کردی؟
چشمانش باز شد، با عصبانیت دستش را پس زد، این بشر آدم بشو نبود و هیچ وقت از احساس چیزی سرش نمیشد !
romangram.com | @romangraam