#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_124


-راستشو بگو تا جیغ نزدم!

-راستشو میگم... زن نداره چه برسه بچه...هیچ وقت نداشته، عذب اوقلیه... هر چی هم میگیم زن بگیر میگه به وقتش...

چشمانش را بست... داشت مغزش منفجر میشد...

به یکباره مثل دیوانه ها مانتو و شالش را از روی زمین چنگ کرد تا برود ولی محسن نگذاشت.

به مهدیه نگاه کرد.

-برو مامان و بابا رو هر جا هستن مشغول کن... فقط طرف ساختمون نیان...

مهدیه با تعجب باشه ای تحویلش داد ورفت.

لیلی مانتوش را که پوشید خواست دکمه هایش را ببندد که محسن نگذاشت.

-ببین منو، برات توضیح میدم لیلی...

خنده اش گرفته بود، یک خنده ی عصبی ترسناک... خنده ای که محسن را تا سر حد جنون می ترساند!



کیفش را برداشت و خواست به سراغ در برود و از آن جهنم دره فرار کند اما محسن نگذاشت در را قفل کرد و او را محکم با دستانش مهار کرد و خواست تا به حرفش گوش بدهد.

تنها به یک دلیل جیغ نمی زد... به احترام مادر و پدرش مگرنه آبرو برایش نمی گذاشت.

دست و پا زدن لیلی بی فایده بود و دستان مردانه اش دو دستش را گرفته بود و پشتش را محکم به دیوار چسبانده بود.

-لیلی فقط چند دقیقه... خواهش میکنم...

زیر لب غرید.

-خیلی پست و بی شرف و نامردی... تموم این مدت داشتی بازیم میدادی؟ از همون چند سال قبل تا الان؟ سرگرمیت بودم نه...

در چشمانش زل زد.

-من چند سال قبل اصلا آمادگی ازدواج نداشتم، اولش هم فکر میکردم تو هم منو واسه تفریح میخوای... ولی آخرش...

-آخرش چی؟ آخرش رو دیدی چجوری بدبخت شدم... من اگه همون شب عروسی هم دو دقیقه بیشتر اونجا می موندی میتونستی منو ببینی چجوری با لباس عروس اومدم وسط کوچه و زار زدم...

لب به دندان گرفت محسن...

-نامزد داشتی لیلی، من نمی تونستم دست روی شوهر دار بزارم...

خنده اش بیشتر شد!

وافعا هم چه نامزدی داشت!


romangram.com | @romangraam