#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_123
***
با صدای آواز پرندهها با لبخند و سر خوشی خواست پهلو به پهلو شود ولی گیر کرده بود!خودش را خواست تکان داد فایده ای نداشت، به زور پتو را از روی خودش کنار کشید اما همین که سر بلند کرد و محسن را غرق خواب دید که چطور با دست و پا او را در خودش مچاله کرد جیغی زد و همزمان هر دو با دیدن هم از روی تشک به گوشه ای دیگر تشک پرت شدند!
"تو اینجا چیکار میکنی؟؟ "
سوالی که هر دو همزمان از هم پرسیدند!
در اتاق به یکباره باز شد و هر دو با بهت به سمت در چرخیدند و همین که افشار آن دو را در اتاق با هم دید با رویی پریده در صورتش زد.
-خدا مرگم بده داداش! تو مگه با دوستات نرفته بودی بیرون؟
با دهان باز به سمت محسن چرخید؟
محسن شرمنده سرش را پایین گرفت، با دهانی باز شده به افشار نگاه کرد.
-این داداش توهه؟
مهدیه نگاهی به پشت سرش انداخت و همین که خیالش از نبود پدر و مادرش راحت شد در را بست و به سمتشان رفت.
-به خدا من میخواستم بهتون همون روز اول بگم، داداش محسنم نذاشت، گفت کسی نفهمه خواهر و برادریم...
هنوز باورش نمیشد!
محال ممکن بود این همه مدت را بازی خورده باشد!
-داداشت مگه نگفتی تو خونه مونده کنکورداره داره درست میخونه؟
-اون داداش کوچیکمه مهدی...
هر جور میخواست در ذهنش همه چیز را جمع بندی کند نمیشد!
-زن و بچه اش کجاست؟
لب گزید مهدیه و به محسن نگاه کرد... اویی که از خجالت رویش نمیشد سر بلند کند!
شاکی از سکوت جفتشان صدایش را بالا برد.
-میگم کجان؟
-نداره...
قلبش ایستاد!
یعنی چه که ندارد! بچه بازی بود!
romangram.com | @romangraam