#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_122
پدر و مادر افشار خستگی را بهانه کردند و رفتند برای خواب تا دخترشان با لیلی راحت باشد.
به افشار نگاه کرد، بیچاره از خستگی به زور چشمانش را باز نگه داشته بود، کل مسیر طولانی را همراهش بود و چشم روی هم نگذاشته بود و اینقدر حرف زده بود تا لیلی هم خوابش نبرد.
دستی به شانه اش گذاشت.
-برو بخواب، منم ده دقیقه ی دیگه میرم بخوابم...
از خدا خواسته از جا برخواست.
-شرمنده چشمام نمی دونم چه مرگشونه همش بسته میشه... دوست دارم تا صبح بیدار باشما، اما نمی دونم چرا نمیشه!
لبخند تحویلش داد.
-برو دخترجون.. خوب بخوابی...
خمیازه ای کشید و دست جلوی دهانش گرفت.
-چیزی لازم داشتین صدام بزنید، جاتون رو انداختم تو اتاق آخری... من پیش مامان و بابا میخوابم... شب بخیر..
تشکری تحویلش داد و به سمت آتش روشن چرخید.
گوشی اش را روشن کرد ، به صفحه چتش با محسن نگاه کرد.
کاش میشد مثل قدیم ترها با او چت کند، خودش اصلا به درک! دلتنگ آن چت های مسخره و بی در و پیکر و بچه گانه اش بود!
اسمش را لمس کرد و ناخوداگاه بی آنکه حواسش باشد تماس گرفت.
نگاهش که به صفحه افتاد هول شد و نفهمید چطور تماس را قطع کرد!
هزار بار خودش را لعنت فرستاد، بدتر از آن وقتی بود که پشتش خود محسن زنگ زد... سریع رد تماس زد و تلفنش را خاموش کرد.
ده بار توی سر خودش زد و خودش را نفرین کرد...
ساعت یک شب بود و بیشک زنش شک میکرد!
اگر با این تماس زندگی اش به هم می ریخت چه خاکی به سرش میکرد، باید تا گند نزده درستش میکرد، سریع گوشی را روشن کرد و برایش پیام داد.
-شرمنده میخواستم با افشار تماس بگیرم با شما تماس گرفتم...
سریع پیام را فرستاد و دست روی قلبش گذاشت و نفس عمیقی کشید.
برخواست و به داخل ساختمان رفت، تنها نور آشپزخانه روشن بود برای همین فضای خانه کمی روشن بود.
، وارد اتاق که شد و خیالش از بابت خالی بودن آن راحت شد مانتو را از تنش در آورد شالش را بالای سرش انداخت و با همان لباس زیر پتویش خزید و کش موهایش را باز کرد و سرش را روی بالشت گذاستو نفس عمیقی کشید و چشمانش را بست.
romangram.com | @romangraam