#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_121

نفسش را صدا دار بیرون فرستاد.

بعد از عمری دلش یک تفریح می‌خواست ولی نمی خواست با حضورش کسی را معذب کند.

اما افشار انگار دست بردار نبود، چرا که در صورتش هم می‌خواند بی میل نیست... اینقدر اصرار کرد که در آخر لیلی که بیشتر هم از خدایش بود قبول کرد، حداقل اینطور می توانست مادر او را ببیند و تشکری تحویلش دهد بابت این همه غذای خوشمزه اش!



*





به باغ با صفای جلوی رویش نگاهی انداخت، با تمام آن باغ های لعنتی اعیانی فرق می‌کرد!

باغی که هنوز بوی گل دیوار چین هایش با چند قطره آب جان می ریخت به نفس آدمی!.

از ماشین که پیاده شد با ذوق به درخت مرکبات چشم دوخت... به بوته های گل سرتاسری باغ!

همه چیز این باغ حس خوب زندگی میداد، مخصوصا آن خانه ی ساده در میانه باغ!

ماشین پدر افشار که 405 خاکستری رنگی بود جلوی آن ها متوقف شد.

لیلی با لبخند و تشکر به سراغشان رفت.

پدرش مرد میانسالی بود با لبخندی که از روی لبش کنار نمی رفت و مادرش یک زن چادری با رویی به خنده باز شده که تا او را دید گل از گلش شکفت و حسابی تحویلش گرفت.

لیلی این خانواده های معمولی با چنین صفا و محبتی را دوست نداشت، آنها را می پرستید و در تمام زندگی اش حسرت این زندگی را داشت.

چقدر تحویلش گرفتند، چقدر هوایش را داشتند!

اصلا هیچ فرقی میان دخترشان و اویی که اولین بار بود پا در جمع خانوادگی اشان می گذاشتند نبود انگار!

عصر رسیده بودند، مادرش شام را درست کرده بود و آورده بود، مشتاق بود برادرش را هم ببیند اما درس داشته بود و مجبور بود برای کنکور در خانه بماند و بکوب درس بخواند.

لیلی فکرش را هم نمی‌کرد برادری که افشار اینقدر از او تعریف می‌کند از خودش هم کوچکتر باشد!

بساط شام را توی ایوان پهن کردند...

لیلی به کمک افشار سفره را پهن کرد و تا سر سفره نشستند لیلی کادوهایی که برای هر کدام خریده بود تقدیمشان کرد.

کلا دست به هدیه دادن خوبی داشت و برای خرج کردن هیچ محدودیتی قائل نبود...

هر چه که آنها نمی خواستند قبول کنند لیلی از غذای مادر تشکر کرد و گفت که هیچ وقت در زندگی اش چیزی به او آنقدر نچسبیده، البته اگر آن آغوش را فاکتور می گرفت.



به آتش روشن خیره بود، دمنوشش را مزه کرد و آرام نوشید.

romangram.com | @romangraam