#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_120


یک روز دو روزو سه روز این حالت افتضاح به ده روز کشیده شده بود، ده روزی که حتی لوکی هم دلتنگ محسن شده بود چه رسد به لیلی!

بدتر از همه کم محلی هایش بود!

این را دیگر نمی توانست تحمل کند وقتی او را می دید و وانمود می‌کرد که نمی بیند!

دقیقا روز دهم... در اتاقش با تقه ای به صدا در آمد و در میان بهت و تعجب لیلی محسن با برگه ای در دست وارد اتاقش شد.

برای لحظه ای خودش ا گم کرد، اما این مرد باز هم قصد کوتاه آمدن نداشت، برگه را که روی میزش گذاشت گمان کرد که استعفا نامه است، این دیگر زیاده روی بود، اصلا خودش به درک، شرکتش چه میشد!

-اومدم مرخصی بگیرم... دو روزه!

نفس راحتی کشید، باز جای شکرش باقی بود!

نامه را امضا کرد و به سمتش گرفت.

-خوش بگذره!

-



بدون ما همیشه به شما بیشتر خوش می گذره!

این را گفت و رفت، لیلی لب گزید، دلخور بود از دستش... کاش لااقل نگاهش می‌کرد!



*



*

جای خالی محسن بیشتر عذابش می‌داد ، لااقل آن روزها هر از گاهی وقتی برای کاری این اتاق و آن اتاق میشد دلخوش بود او را می‌بیند اما حالا از همان هم محروم شده بود!



نفسش را صدا دار بیرون داد و به ظرف غذای افشار نگاه‌کرد.

-چند روزه حالتون یه جوریه خانم، از کسی یا چیزی ناراحتین؟

قاشقش را در ظرف به بازی گرفت.

-نه فقط حوصله ام سر رفته...

-خانم ميگما، ما فردا شب میریم باغ یکی از فامیل هامون... میخواین شما هم بیاین!


romangram.com | @romangraam