#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_119

خودش چیزی نمی‌گفت ولی آغوشش التماس می‌کرد که نرود!

تا کنون هیچ حسی را اینطور خالصانه نداشته بود، تا کنون هیچ آغوشی اینقدر دست و پایش را شل نمی‌کرد!

دستهایش هرز نمی رفت ما انگار تمام زنانگی اش را به تملک خودش در آورده بود!

اگر آن گوشی لعنتی لیلی زنگ نمی‌خورد، هر دو بی آنکه بدانند چقدر زمان گذشته در آن حالت می ماندند!

لیلی با فشار انگشتانش آرام او را از خودش جدا کرد و به صفحه گوشی خیره شد!

فراست بود که در دفترش چشم انتظارش نشسته بود، چقدر دلش می‌خواست رد تماسش را بزند و باز درون آن خلسه شیرین فرو برود، ولی نگاهش که به حلقه اش افتاد ناخواسته خودش را عقب کشید و بی آنکه به چشمان تب دار محسن نگاهی بیندازد همانطور سر به زیر از اتاقش بیرون رفت!

دست و دلش هنوز می لرزید و وجودش گر گرفته بود، این آغوش اولین چیزی بود که تمام زندگی اش با نهایت دلچسبی نصیبش شده بود.

اصلا انگار غرق شده باشد و دوست نداشت شنا کند و خودش را نجات دهد!

-لیلی... چی شد؟ مشکلت حل شد؟ چرا گیج میزنی؟

لیلی ناخواسته به جای آن مبل کذایی پشت میزش کشیده شد و تا خواست بنشیند صدای باز و بسته شدن در اتاق محسن به گوشش خورد و پشت بند آن به افشار گفت برایش مرخصی ساعتی رد کند و از شرکت خارج شد!

لعنتی لعنتی لعنتی! چه کرده بود با خودشان!

اصلا نفهمید فراست چه می گوید و برای اولین بار از پشت میزش هم جُم نخورد! هر چه فراست خواست کرم بریزد با بهانه ای مانعش می‌شد و نتیجه این شد که با دلی ناکام از بودن با لیلی، از شرکتش بیرون آمد.

فراست رفت اما محسن بر نگشت!. هر چه تا شب انتظارش را کشید فایده نداشت!

قلبش به تپش افتاده بود و استرس کل وجودش را گرفته بود اما با این احوال کاری از او بر نمی آمد.



*



نه تنها آن روز دیگر به شرکت برنگشت، بلکه نوبت شبانه اش را هم نیامد!

لیلی بعد از دو ماه، دیگر عادت کرده بود به حضور یک شب در میانش... ولی هر چه به آن ساعت لعنتی نگاه کرد، خبری از مرد خانه نشد... نگاهش که به دمپایی اش می افتاد و بدرقه کردن هایش، دلش چنگ میزد و چیزی ته گلویش آزارش میداد!

اما مگر خودش نمی خواست محسن را از خودش دور کند، پس این حال مزخرفش این وسط چه میگفت دیگر!



روز بعد با اینکه سعی می‌کرد خودش را بی تفاوت نشان دهد، اما تمام حواسش به محسن بود، صدبار پیام روز قبلش را خواند و صدبار خودش را نفرین کرد، طعم آغوش مردانه اش بدجور مستش کرده بود و این چیزی بود که نمی توانست انکار کند!

اما خب، بالاخره که باید یک روز همه چیز بین‌شان ختم به خیر میشد دیگر، گيرم این وسط وجهه لیلی خراب شده بود، حداقل به خواسته اش رسیده بود!

ولی خب نمی خواست اینطور با دلخوری همه چیز تمام شود.

با دو دستش صورتش را پوشانده بود و مانده بود چه غلطی بکند، اینقدر حالش گرفته بود که حتی غذای افشار هم دیگر مثل قبل به او نمی چسبید!

romangram.com | @romangraam