#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_118
-کلید رو بده من تا سگ نشدم!
نوچی تحویلش دا و حتی سرش را از روی مانیتور بلند نکرد.
-محسن الان اصلا وقت مسخره بازی نیست، فراست یکی از بهترینه... من تا اینجا اومدم خیلیشو مدیون اونم...
-مرتیکه بی ناموس میخوام صدسال سیاه بهش مدیون نباشی... هرچی آدم مزخرف رو از خودت دور کنی به نفع خودته...
-محسن بده تا هوار نکشیدم همه بریزن اینجا!
بیخیال شانه ای بالا انداخت.
-جون مادرت بده من...
نگاه از مانیتور گرفت و به او چشم دوخت.
-اینقدر مشتاقی که جلوی چشمش، يه عروسک برای گندکاریش باشی؟
سکوت لیلی عصبی ترش کرد.
برخاست و یه سمتش قدم برداشت و کلید را کف دستش گذاشت.
-بفرما برو، ولی پاتو از این اتاق بذاری بیرون نه من نه تو...
چرا به یکباره نفسش رفت!
مکث کرده بود که چه بشود! مگر نه دوست داشت محسن از زندگی اش بیرون برود! مگرنه بهترین راه بود!
نفس عمیقی کشید.
-نه که خیلی عاشق سینه چاکتم!
این را فقط در زبانش گفت، مگرنه حرف دلش چیز دیگری بود!
برگشت و محسن خدا خدا میکرد از خر شیطان پایین بیاید و اتاقش را ترک نکند.
اما در را که باز کرد و خواست برود یک لحظه عنان از کف داد و دستش را گرفت و به سمتش کشید و چون لیلی یک درصد هم گمان چنین حرکتی را نداشت در آغوشش اسیر شد!
بی حرف و بی صحبت!
هر دو فقط نفس می کشیدند، لیلی اینقدر شوک زده بود که اصلا نمی توانست فکر کند کار درست چیست و چه باید بکند.
محسن او را به دیوار چسباند و آغوشش را محکمتر کرد...
شال افتاده روی شانه اش و نفس های گرم محسن نه گردنش را، قلبش را داشت به آتش میکشید.
romangram.com | @romangraam